علمی توصیفی

اشتراوس و سه موج مدرنتیه

اشتراوس در مقاله «سه موج مدرنیته»، بحران در مدرنیته را از دریچه بحران در فلسفه سیاسی آن تحلیل می کند.

معمارانِ موج اول ماکیاولی و به ویژه هابز بودند؛ چرا که این دو اندیشمندِ سیاسی فهم کلاسیک از سیاست را رد کردند، فهمی که بر مبنای آن بهترین نظام سیاسی نظامی بود که فضیلت را ممکن می ساخت.

از نظر ماکیاولی پادشاه برای مشروعیت خود، غیر از ابزارانگاری محض، به هیچ توجیه دیگری نیاز ندارد.

مهم تر اینکه برخلاف باورِ قدما، معتقد نبود که یک نظام سیاسی برای به وجود آمدن، وابسته به اقبال است، بلکه از نظر او نظام ها متکی بر قدرت انسانی هستند. 

قدرتِ ابتکار از نظر ماکیاولی جوهر امر سیاسی است.

برای ماکیاولی، سیاست امری فنی است و دیگر در اخلاقیات ریشه ندارد.

هابز آنچه را ماکیاولی شروع کرده بود کامل کرد و به ردِ قانون طبیعی کلاسیک پرداخت.

برای هابز قانون طبیعی به صیانت از نفس تقلیل می یابد.

موج اول مدرنیته را می توان رد قانون طبیعی کلاسیک و جدایی سیاست از اخلاق دید.

موج دوم با روسو آغاز می شود. روسو با تلقیِ مدرن از وضع طبیعی آغاز کرد، اما کوشید پیوند با فضیلت را از نو برقرار سازد.

از آنجایی که وی نمی توانست مفهوم کلاسیکِ فضیلت را احیا کند، مفهومی که توسط هابز و ماکیاولی نابود شده بود، مجبور بود تا آن را بازتفسیر کند.

در وضع طبیعی، انسان در نتیجه انحطاطِ نیروهای تاریخ و جامعه، وجودی غیراجتماعی و غیرانسانی دارد.

رسالت روسو احیای بُعد انسانی طبیعت است، بُعدی که عنصر مرکزی آن آزادی است.

مسئله اما این است که رژیم ِجمهوری که این آزادی باید در آن تحقق یابد، باید قادر باشد بر شکاف میان طبیعت و جامعه پل زند.

بنابراین وظیفه پروراندنِ پارادوکسِ روسو، به فلسفهِ تاریخ و به ویژه کانت و هگل واگذار شد؛ یعنی این پارادوکس که آزادی، اگر ناشی از طبیعت انسانی باشد چگونه در جامعه محقق می شود.

از این رو، موج دوم مدرنیته اشاره دارد به طغیان علیه جامعه و توسل به آزادیِ طبیعی.

روسو معتقد بود که مدرنیته می تواند گذار از جامعه به طبیعت را ممکن سازد، و هم زمان ریشه جامعه مدنی جمهوری را در طبیعت انکار کند.

از نظر اشترواس موج اول مدرنیته با جدا ساختن اخلاق از سیاست، بنیان لیبرال دموکراسی را فراهم می کند که بر مبنای آن سیاست بر حاکمیت قانون مبتنی می شود.

مدرنینه با نارضایتی از شکافِ بین آنچه هست و آنچه باید باشد آغاز شد، شکاف بین واقعی و ایده آل.

راه حلی که در موج اول مدرنیته پیشنهاد شد این بود که  با تنزل دادن «باید»، آن را به «هست» نزدیکتر سازیم، در این تلقی جدید «باید» دیگر خواسته چندانی از انسان ندارد، باید دیگر با نیرومندی ترین و معمول ترینِ نفسانیات انسان توافقی ندارد.

موج دوم با رها ساختن طبیعت از قید جامعه گامی فراتر نهاد، جامعه ای که از نظر هابز تحت تسلط لویاتان (نماد قدرت دولت) بود.

اگر هابز مظهر موج اول و روسو مظهر موج دوم است، موج سوم با نیچه مشخص می شود.

به عبارت خود اشتراوس، موج سوم با برداشت و فهم جدیدی از احساساتِ مربوط به وجود ساخته شده است.

اینکه احساسات، تجربه وحشت است و اضطراب و نه هماهنگی و صلح.

برای نیچه وضع طبیعی نوید آزادی نیست.

نیچه با رد فلسفهِ تاریخ هگلی، فلسفه ای که می کوشد بسیاری از مسائلِ برای مثال کانت و روسو را حل کند، نشان می دهد که تاریخ، جریان پیشرفت آنچنان که هگل دیده بود نیست، بلکه جریان کشمکش است.

کنش سیاسی در این برداشت از «اراده معطوف به قدرت» به مرکز صحنه می آید.

اندیشه نیچه نیز چون مارکس، هرچند برخلاف او جامعه بی طبقه را رد می کرد، نشانگرِ پایان حکمرانی شانس و اقبال است.

انسان برای اولین بار حاکم سرنوشت خویش است.

نکته موج سوم رد ایده پیشرفت است، که بر قرن نوزدهم سیطره داشت.

اشتراوس در پایان مقاله اش نتیجه گیری می کند که مدرنیته، که این سه موج را پشت سر گذاشته است نمی تواند مبتنی بر ایده هماهنگی (وحدت) باشد.

سه موج کوشیدند تا مسئله اقتدار سیاسی را با استراتژی هایِ رد حل کنند، رد قانون طبیعی، رد جامعه و رد پیشرفت.

اشتراوس از این، نتیجه ای سیاسی می گیرد:

نظریه دموکراسی لیبرال، و هم چنین کمونیسم، در موج های اول و دوم مدرنیته ریشه دارند، دلالت سیاسی موج سوم فاشیسم بوده است.

با اینحال، این واقعیتِ غیرقابلِ انکار مجالی برای بازگشت به اشکال پیشین اندیشه مدرن نیست.

نقد عقل گراییِ مدرن توسط نیچه و هایدگر را نمی توان نادیده گرفت یا فراموش کرد.

این عمیق ترین نقد به لیبرال دموکراسی است.

منبع:

Delanty, G. (2000). Modernity and postmodernity: Knowledge, power and the self. Sage pp 76- 80

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا