علمی تحلیلی

درباره فواید قصه و مضار تاریخ

چرا دیگر کسی قصه نمی خواند و چرا دیگر برای کودکانمان قصه نمی گوییم؟

برغم افزایش اطلاعاتمان درباره اهمیت قصه و قصه گویی در حیات بشری و برغم تاکیدات فراوان همه عالمان علوم تربیتی و جان شناسی بر اهمیت و نقش تربیتی قصه، ما قومی شده ایم که کمترین اهمیت را به قصه می دهیم.

شاید یکی از علل این وضعیت، میل مفرط ما به پیشرفت و توسعه باشد.

گمان می کنیم، پیشرفت و توسعه، با عقل و عقلانیت بدست می آید و چون می پنداریم، قصه و قصه گویی، خلاف عقلانیت یا حداقل کاری غیر عقلانی است، پس باید دست از آن برداریم!

از همین رو، دوست می داریم حتی قصه ها را نیز به مثابه تاریخ بخوانیم.

فرقی هم نمی کند چه قصه ای باشد.

از قصص قرآنی گرفته تا قصه های آیینی در متون ادب فارسی.

تاریخ انگاری قصص، دو فرایند معکوس را همزمان برای ما رقم زده است.

از یکسو ماهیت قصه را که “کاتارسیس” و “پایدیا” است، از بین می برد، از دیگر سو امکان مواجهه درست با تاریخ را نیز سلب می کند.

قصه به مثابه کاتارسیس

یونانیان لفظ کاتارسیس (Catharsis)، به معنای تطهیر، پالایش و رسیدن به خلوص بکار می بردند.

این واژه از کلمه یونانی “کاتارین” به معنی پاک کردن، مشتق شده است که در هنر خاصه در تراژدی بیشتر ظهور و تجلی را دارد.

هنر نزد یونانیان، برای پالایش روح و جان آدمی است.

قصه چنین کارکرد و خاصیتی دارد.

ما درون قصه ها، و در آنِ شنیدن قصه به نوعی پالایش روح می رسیم، و برخلاف اخلاق و تاریخ که بین دانستن آن و تاثیرگذاریش فاصله است، در قصه چنین فاصله ای وجود ندارد.

اخلاق و تاریخ اگر نسخه شفابخش باشند، قصه داروی شفابخش است.

نسخه را باید فراهم کرد. هیچ نسخه ای (بر فرض صحیح بودنش)، هیچ بیماری را شفا نمی دهد.

اما، دارو به محض رسیدن به بدن، اثر خود را می گذارد.

قصه ها اینگونه اند‌. به محض شنیدن آنها، ما در معرض تاثیر پالایشی آن قرار می گیریم.

قصه به مثابه پایدیا

پایدیا (paideia) نیز کلمه‌ای‌ست یونانی به معنی پرورش کودک یا تربیت‌.

به تعبیر گادامر «پایدیا عبارت است از شکل بخشیدن به هماهنگی درونی روح آدمی…» و این نیز در قصه محقق می شود.

اگر قومی قرار است متخلق به اخلاق شود یا قانون را محترم شمارد، این مهم نه با اخلاق گویی و امر و نهی، بل با تربیت و کاتارسیس ممکن است.

تاریخ انگاری قصص، همه این خصیصه ها را از بین می برد و آن نیروی درونی قصه را به فنا می دهد.

از همین روست که قران و سایر قصص آیینی در فرهنگ ما، کمترین نقش تربیتی و پالایشی را داشته اند و حتی منبعی برای بی اخلاقی و خشونت نیز بوده اند. این نتیجه طبیعی و منطقی، تاریخ انگاری قرآن و قصه است.

 تاریخ به مثابه الگو

تاریخ انگاری قصص، خود تاریخ را نیز بی خاصیت و مضر می سازد. باب تفکر و خردورزی را می بندد و تنبلی فکری به ارمغان می آورد.

مواجهه ما با تاریخ، برای کشف این همانی ها و استخراج فرمول ها و دستورالعمل هایی برای مسائل روز می شود.

این نوع مواجهه همواره تاریخ را به رخدادهای تاریخی تقلیل می دهد و قوه تفکر در مواجهه با مسائل مستحدثه را سلب می کند، چراکه همواره در گذشته، شبیه این مساله رخ داده و صرفاً باید ببینیم، گذشتگان چگونه عمل می کردند و ما نیز آنگونه عمل کنیم!

نیچه پنج آفت و خطر اصلی تاریخ برای زندگی را اینگونه بیان می کند:

۱- تقابلی میان جهان درون و برون بوجود می آورد … که حاصل آن تضعیف شخصیت است.

۲- به این گمان باطل دامن می زند که گویی عصر مذکور بیش از هر عصر دیگری از عدالت، این نادرترین فضائل، برخوردار است.

۳- امیال و غرایز مردمان را مختل می کند، و فرد و جمع را به یک اندازه از رسیدن به بلوغ باز می دارد‌.

۴- باور به پختگی و کهنسالی بشریت را، که در حال حاضر مضر و مخرب است، در اذهان القا می کند، یعنی این باور که گویی ما ثمره نهایی بشریت هستیم.

۵- و دست آخر آنکه، عصر یا دوره مذکور را وا می دارد تا در قبال خود موضع خطرناک طنز و کنایه را اختیار کند و در مرحله بعد نیز به موضع خطرناک تر کلبی مسلکی درغلتد. ولی اتخاذ این مواضع نتیجه ای در بر ندارد مگر رشد روزافزون نوعی خودپرستی عملیِ مآل اندیشانه که نیروی های حیاتی را فلج و در نهایت نابود می کند»

ما ایرانیان امروزه تک تک این پنج خطر را در زندگی خود لمس می کنیم و با گوشت و پوست خود آن را آزموده ایم.

دکتر اکبر جباری

روان‌درمانگر و دازاینکاو

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن