علمی توصیفی

چه چیزی در پیش است؟

ماهیت تراژیک تاریخ اندیشه بشری همواره نشان دهنده بیمناکی انسان از آینده ای مبهم است.

تلاش درخور مصلحان سیاسی اجتماعی برای آسیب شناسی وضع موجود و ترسیم آینده ای مطلوب برای پاسخ به این تشویش ها و نگرانی های ذهنی بوده است.

اساس هر نظریه ای اثرپذیری آن از اوضاع و احوال جامعه بوده است.

به عبارت دیگر، وقتی اندیشمندان سیاسی با مصائب و مشکلات جامعه شان مواجه می شوند، ناخودآگاه این شواهد را در نظریه خود جای می دهند.

این رویکرد در حقیقت سبب تمایز راهکارها و دیدگاه های مصلحان در ادوار مختلف تاریخ بشر بوده است.

افلاطون برای تحقق عدالت آرمانی، عمر خود را صرف تبیین جهان مُثُل (جهان معنا) کرد. 

حال چرا اثبات جهان مثل؟!

به این دلیل که صور مادی، موجب گذرا و ناپایدار بودن وضعیت موجود می شوند، و برای تحقق جامعه آرمانی ناگزیر از گذر به معرفت راستین و پایدار هستیم. این معرفت در ورای جهان موجود قابل تحقق است و انسان با تمسک به آن می تواند صورتی از آن را در جهان موجود محقق کند.

بقول میرفندرسکی

چرخ با این اختران نغز و خوش زیباستی/ صورتی در زیر دارد هرچه بر بالاستی    

صورت زیرین اگر با نردبان معرفت/ بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی.

از راه حل معناگرایانه و شهودی افلاطون که بگذریم، ارسطو به ضرورت تحلیل، تعقل، مشی فکر و توجه به جزئیات به نقد استاد (افلاطون) و جامعه آتن پرداخت.

از حقوق الهی گرفته تا مجادله بر سر حقوق طبیعی از آکوئیناس تا لاک و روسو، همه به دنبال پاسخ به یک پرسش اساسی بوده اند «چه چیزی در پیش است؟».

پس از آنها، هگل بر آن شد که تحلیل روند تاریخ بشری و به طور کلی جهان هستی، بر اساس پیشرفت ذهن مطلق امکان پذیر است.

او به دنبال تربیت سیاستمدار، جامعه و انسان «نیک» بود.

در مقابل ایده الیست ها، ماتریالیسم فلسفی شکل گرفت که بر این باور بود که جهان صرفاً با علل مادی توضیح پذیر و  قابل شناخت است.

بنابراین اگر اندیشه ای حاصل می شود، نه از مثل افلاطونی و نه از ذهن مطلق هگلی، بلکه محصول ادراک ما از امور و پدیده های حسی است.

با ظهور مارکسیسم اندیشه سیاسی وارد مرحله جدیدی شد، به گونه ای که اندیشه انسان را همانند اعمال انسان، محصول امری اساسی تر یعنی نیروهای اقتصادی قلمداد کردند.

در نقطه مقابل مارکسیسم هم می توان دیدگاه های آیزا برلین، جان رالز و دیگران را در تحقق جامعه مطلوب مورد امعان نظر قرار داد.

نکته مهم این است که در هر زمانه ای و به تناسب تکامل فکری و ذهنی جوامع، پرسش های متنوع و پاسخ های متفاتی پیش روی اندیشه بشری قرار دارد.

نتیجه این تفاوت نظری و تجربی آشنایی آدمی با موضوع و مقوله با اهمیتی به نام «آزادی» بوده است.

از این رو، مادامی که در زندان زمانه و عقل محدود خود به سر می بریم، از اندیشه و تجربه دیگران که از طریق نقد و پرسشگری به دست می آید، دوریم، و نمی توانیم خود را  برای ترسیم جامعه ای مطلوب آماده کنیم.

جامعه مطلوب نظر به آینده دارد،

در فکر مقایسه خود با گذشته نیست،

بلکه در فکر ساخت آینده است، با عنایت به ناکامی و کامیابی های گذشته.

مولوی دقیقاً سرنوشت افرادی که نقدپذیر، عبرت آموز و آزاد اندیش نیستند را به درستی ترسیم نموده است:

در سر هر که چشم عبرت نیست/ خوار و بی‌اعتبار خواهد بود

هر که از نقد وقت بست نظر/       سُخره ‌در انتظار خواهد بود

بس کن ار چه سخن نشاند غبار/ آخر از وی غبار خواهد بود

تلخی (نقد) اگر گلوگیر است/ عاقبت خوشگوار خواهد بود

دکتر مهدی ذوالفقاری

دکتری روابط بین الملل، عضو هیات علمی دانشگاه لرستان، آخرین تالیف «روانشناسی سیاسی روابط بین الملل» می باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن