بهای خیانت به آزادی در ایران
قسمت اول: ریشه های خیانت به آزادی
ریشه ظلم در یکجانشینی قدرت است؛ آنگاه که حاکمان، خود را فراتر از پاسخگویی میپندارند و مردم را از حق انتخاب محروم میکنند.
تاریخ ایران گواهی میدهد که هر بار ملتی آزادی را فدای امنیتِ ساختگی کرده، نه تنها به آرامش نرسیده، بلکه زنجیرهای استبداد را محکمتر بر دستان خود کوبیده است.
جوهر آزادی آن است که انسان از خود و تنها از خود فرمان ببرد، اما وقتی ملتی اختیار خویش را به دیگری میسپارد، در حقیقت انسانیت خود را انکار کرده است.
مثلث انسان – وجدان، اخلاق و آزادی – در هم میشکند و جامعه بیروحی پدید میآید که در آن، ظلم به قاعده تبدیل میشود.
از دیدگاه ماکس وبر، این نمونهای کلاسیک از جایگزینی عقلانیت ابزاری – تمرکز بر کنترل و نظم – به جای عقلانیت ارزشی – توجه به آزادی و حقوق شهروندی – است که نهایتاً به بحران مشروعیت میانجامد.
در دوره مشروطه، مردم ایران کوشیدند تا این مثلث را احیا کنند؛ مجلس و مطبوعات آزاد نمادِ خواستِ جمعی برای فرمانراندن از خویشتن بودند.
اما رضاشاه با شعار «نظم و امنیت»، این دستاوردها را نابود کرد.
آزادی عبارت است از توانایی انتخاب کردن و مصونیت از پیامدهای آن انتخاب، اما وقتی احزاب منحل شدند و جراید سانسور گردیدند، مردم نه تنها حق انتخاب را از دست دادند، بلکه مجازاتِ انتخابهای پیشین خود را نیز تحمل کردند.
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تکرار همین تراژدی بود؛ ملتی که به اُمید ثبات، آزادی را معامله کرد، به جای امنیت، چرخه بیپایان سرکوب را تجربه نمود.
مساله از چه نوعی است؟ این یک مساله تجربیِ روشن است. هرگاه ملتی آزادی را محدود ساخته، به بهانه ثبات یا امنیت، نتیجه یکسان بوده؛ تشدید استبداد.
انسان وقتی آزاد تلقی میشود که بتواند به دلخواه خویش عمل کند و از میان دو امکان که در برابر خود دارد، یکی را انتخاب کند، اما وقتی قدرت در انحصارِ گروهی خاص قرار میگیرد، این انتخاب نابود میشود.
جامعهشناسان و مورخان باید خودکامگان و استبدادگرایان تاریخ را محکوم کنند و در برابر آنها موضعگیری منطقی، عقلانی و دموکراتیک داشته باشند، زیرا سکوت در برابر خیانت به آزادی، همدستی با ویرانگران انسانیت است.
آزادی یعنی این که کسی نباید تحت فشار و نظارت دیگری باشد، اما هر بار ملت ایران به امید آرامش، آزادی را فروخته، فشارها افزونتر شده است. محدودیتهای بیشتر، سانسور روزافزون، و حصرهای گسترده، همگی نشان میدهند که بهای خیانت به آزادی، از دست رفتنِ کرامت انسانی است.
علم عبارت است از جستجوی علتها، و علتِ این چرخه شوم، روشن است: هرگاه ملتی از ترس یا مصلحت، آزادی را قربانی کند، نه تنها آن را بازنمییابد، بلکه هرچه دارد نیز از کف میدهد.

قسمت دوم: هزینههای خیانت به آزادی
هابرماس در نظریه کنش ارتباطی خود نشان میدهد که چگونه فضای عمومیِ سالم – جایی که شهروندان بتوانند آزادانه گفتگو و نقد کنند – شرط ضروری برای دموکراسی پایدار است. این همان عاملی است که در ایران همواره قربانی شده است.
پس از کودتای ۲۸ مرداد، نه تنها دولت ملی مصدق سقوط کرد، بلکه فضای سیاسی ایران به کلی خفه شد.
مطبوعات مستقل تعطیل گردیدند، احزاب منحل شدند، و هر صدای مخالفی به نام «اختلال در امنیت» سرکوب شد.
جوهر آزادی آن است که انسان از خود و تنها از خود فرمان ببرد، اما در آن سالها، مردم ایران به جای حکومت بر سرنوشت خود، شاهد تحمیل اراده قدرتهای خارجی و حکومتهای دستنشانده بودند.
نتیجه چه بود؟ نه امنیت، نه رفاه، فقط خفقانی که نسلها را در خود غرق کرد.
انقلاب ۱۳۵۷ نیز تکرار همین الگو بود. مردم برای پایان دادن به دیکتاتوری قیام کردند، اما به زودی گروههایی که امنیت را بر آزادی ترجیح دادند، همان مسیر قبلی را در پیش گرفتند.
هرگاه ملتی آزادی را فدا کرده، به جای آرامش، فقط استبدادی پیچیدهتر را تجربه نموده است. وقتی قدرت در دستان عدهای معدود متمرکز میشود، فساد و سرکوب گریزناپذیر میگردد.
جامعهشناسان و مورخان باید خودکامگان تاریخ را محکوم کنند، زیرا سکوت در برابر استبداد، خیانت به انسانیت است. مثلث انسان – وجدان، اخلاق و آزادی – زمانی پابرجا میماند که هیچیک از این ارکان نفی یا محدود نشود.
اما وقتی آزادی قربانی میشود، وجدان فردی و اخلاق جمعی نیز رو به زوال میگذارند.
جامعهای که در آن مردم جرات پرسش نداشته باشند، به تدریج تبدیل به مجموعهای از افراد منفعل میشود که نه توان انتخاب دارند و نه جسارت تغییر.

حال پرسش اینجاست: آیا میتوان نمونه تاریخی یافت که ملتی آزادیاش را فروخته باشد، اما در درازمدت به امنیت و رفاه واقعی دست یافته باشد؟ پاسخ تاریخ منفی است.
از روم باستان تا ایران معاصر، هر بار ملتی آزادی را معامله کرده، در نهایت هم آزادی و هم امنیت را از کف داده است.
آزادی عبارت است از توانایی انتخاب کردن و مصونیت از پیامدهای آن انتخاب، اما در نظامهای استبدادی، مردم نه حق انتخاب دارند و نه از پیامدهای تصمیمات حاکمان در امان میمانند.
پس هزینه خیانت به آزادی چیست؟ از دست رفتن کرامت انسانی، فروپاشی اعتماد اجتماعی، و غلتیدن در چرخه باطل سرکوب و انفعال. تا زمانی که این چرخه نشکند، ملت ایران همچنان بهای گزاف این خیانت را خواهد پرداخت.
راه نجات ایران نه در سکوت و تسلیم، که در بازتعریف رابطه میان مردم و قدرت است.
تاریخ به ما میآموزد که ملتها تنها زمانی به ثبات واقعی رسیدهاند که اول آزادی را برگزیدهاند. سه گام اساسی برای این تحول وجود دارد:
1- بازپسگیری حق انتخاب و مشارکت سیاسی از طریق نهادهای مدنی مستقل
2- مقاومت در برابر عادیسازی سانسور و سرکوب در زندگی روزمره
3- پایدار ماندن بر ارزش آزادی، حتی هنگام مواجهه با سنگینترین هزینهها
جامعهای که یکبار ارزش آزادی را درک کند، هرگز حاضر نخواهد شد آن را با وعدههای پوچ امنیت معامله کند. این همان درسی است که تاریخ معاصر ایران بارها تکرار کرده، اما هنوز به طور کامل آموخته نشده است.
آینده ایران به این بستگی دارد که آیا ملت میتواند این چرخه تاریخی را با انتخاب آگاهانه آزادی بشکند یا نه؟

قسمت سوم: رهایی از چرخه استبداد
آزادی یعنی این که کسی نباید تحت فشار و نظارت دیگری باشد، اما تاریخ ایران گواهی میدهد که هر بار ملت در پیِ «راه حلهای سریع» به دامان استبداد پناه برده، نه تنها مشکلاتش حل نشده، بلکه اسیر زنجیرهای سنگینتری شده است.
ریشه ظلم در یکجانشینی قدرت است، و این بیماری مزمنِ سیاست در ایران، هر بار با نقابِ جدیدی تکرار شده؛ گاه در لباسِ «نظمِ آهنین»، گاه با شعارِ «امنیت ملی»، و گاه زیر عنوانِ «مصلحت جامعه».
اما نتیجه همیشه یکسان بوده؛ جوهر آزادی – که انسان از خود و تنها از خود فرمان ببرد – نادیده گرفته شده، و جامعه به سوی انحطاط اخلاقی و سیاسی رانده شده است.
در سالهای اخیر، هر بار که مردم به امیدِ بهبود شرایط، سکوت کرده یا از مطالبات خود کوتاه آمدهاند، چه روی داده؟ وعدههای آرامش و ثبات، به جای گشایش، به محدودیتهای بیشتر انجامیده است.
آزادی عبارت است از توانایی انتخاب کردن و مصونیت از پیامدهای آن انتخاب، اما در فضای بسته سیاسی، نه تنها انتخاب معنایی ندارد، بلکه هر کنشی – حتی سکوت – پیامدهای شوم خود را به همراه میآورد.
این همان بهای گزاف خیانت به آزادی است: جامعهای که در آن شهروندان نه حق پرسش دارند، نه امکان تغییر، و نه حتی امنیتِ ناشی از سکوت!

مساله از چه نوعی است؟ تجربی یا انتزاعی یا ماورایی؟ پاسخ تاریخِ جهان و ایران روشن است: این یک مساله تجربیِ ملموس است.
از سقوط آتن در پیِ تسلیم به استبداد، تا فروپاشی امپراتوریهای مدرن که آزادی را قربانی کردند، هیچ ملتی با واگذاریِ اختیارِ خویش به رهایی نرسیده است.
علم عبارت است از جستجوی علتها، و علتِ این وابستگیِ شوم به استبداد را باید در ترسِ جمعی از ناشناختهها و وسوسه آسایشِ کاذب جستجو کرد.
اما حقیقت این است: آزادی – همانند سلامت – وقتی ارزشش را درک میکنی که از دست رفته باشد.
جامعهشناسان و مورخان باید خودکامگان تاریخ را محکوم کنند، نه فقط به خاطر جنایاتشان، بلکه به این دلیل که آنها مثلث انسان – وجدان، اخلاق و آزادی – را ویران میکنند.
وقتی آزادی نباشد، وجدان فردی به حاشیه رانده میشود و اخلاق جمعی به ریاکاری تبدیل میگردد. نمونه آن را در تاریخ معاصر ایران بارها دیدهایم: انسانهایی که روزی سکوت کردند تا «آشوب» پایان یابد، اما بعدها خود قربانیِ همان آشوبِ مهارنشده شدند.

پرسش نهایی این است: آیا راه گریزی وجود دارد؟
بله، اما تنها از مسیرِ پذیرشِ این حقیقت تلخ که آزادی نه قابل معامله است، نه قابل تعویق.
هر ملتی که بخواهد آزادی را به تاخیر بیندازد – به بهانه توسعه، امنیت یا ثبات – در نهایت چیزی را از دست میدهد که بازگشت آن ممکن نیست.
آزادی مانند مرغِ سپیدِ افسانهای است که اگر یکبار از قفس بگریزد، دیگر باز نخواهد گشت.
راه حل در چیست؟ در بازسازیِ آن مثلث انسانی:
1- بیداری وجدانها (نپذیرفتنِ ستم، حتی اگر به نفعِ کوتاهمدتِ فرد باشد)،
2- پاسداشت اخلاق جمعی (پرهیز از عادیسازیِ دروغ و خشونت)،
3- و پایمردی برای آزادی (حتی وقتی هزینههای کوتاهمدت آن سنگین به نظر می رسد)
تاریخ به ما میآموزد که ملتها تنها زمانی به رفاه و امنیت واقعی رسیدهاند که اول آزادی را برگزیدهاند. ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست.
هزینه امروزِ آزادی، هرچند سنگین، به مراتب کمتر از بهای فردایی است که در آن حتی حقِ پرداختن به این هزینهها نیز سلب شده باشد.
منبع:
1- استونز، راب (1400)، متفکران بزرگ جامعه شناسی، ترجمه مهرداد میردامادی، نشر مرکز.
2- برلین، آیزایا (1398)، چهار مقاله درباره آزادی، ترجمه محمد علی موحد، انتشارات خوارزمی.




