حقیقت و ناحقیقت
اکنون ما «دانایان» به همه مومنان بدگمانیم، بدگمانی ما به تدریج در ما این عادت را به وجود آورده است که دقیقاً در جهت مخالف آنچه که پیشتر استنتاج شده است، نتیجه گیری کنیم: یعنی هر کجا که نیروی ایمان در جایگاهی بسیار مهم و اثرگذار قرار می گیرد، ما ضعف مسلم برهان و ناممکن بودن آنچه را که مومنانه پذیرفته شده است، استنباط می کنیم.
ما انکار نمی کنیم که ایمان «سعادتی ابدی می بخشد»: درست به همین سبب انکار می کنیم که ایمان چیزی را اثبات کند – ایمان مستحکمی که سعادت ابدی می بخشد، زمینه ساز شکل گیری بدگمانی نسبت به آنچه که خود باور دارد، است؛ آنچه که ایمان اثباتش می کند، «حقیقت» نیست، بلکه امکان بی چون و چرای فریب خوردگی است.
در این وضعیت چیزها چگونه دوام می آورند؟
این انکارکنندگان و کناره گیران امروزی، آن ها که تنها یک اندیشه – ادعای پاکی عقلانی – را بی چون و چرا می دانند، این روح های مستحکم، جدی، پارسا و قهرمان وار که افتخار روزگار ما هستند، همه این خداناشناسان، مخالفان مسیحیت، مخالفان اصول اخلاقی و پوچ گرایان کم فروغ، این شک گرایان، بدبینان، این روح های بی قرار (زیرا همه آن ها به تعبیری این گونه اند)، این آخرین آرمان گرایان دانش که وجدان عقلی تنها در آن ها سکنی گزیده و تجسم یافته است – درواقع این ها، این روح های «آزاده، بسیار آزاده»، بر این باورند که تا آنجا که ممکن است از بند آرمان زاهدانه رها گشته اند:
و با این وجود، اگر بخواهیم آنچه را که خود آن ها قادر به دیدنش نیستند ( زیرا در فاصله ای بسیار نزدیک به خود ایستاده اند) به آن ها اعلام کنیم، باید بگوییم این آرمان دقیقاً آرمان آن ها نیز هست؛
خود آن ها، و شاید نه هیچ کس دیگری، این آرمان را به تصویر می کشند؛ آن ها خود روحانی ترین دستاورد این آرمان، پیشتازترین دلاوران و طلایه داران آن، فریبنده ترین، ظریف ترین و دیرفهم ترین شکل فریبندگی آنند – اگر بتوانیم پاسخ این معماها را حدس بزنم، اجازه دهید این گزاره را به محک آزمون بگذاریم!
آن ها بسا فاصله دارند با روحی آزاده بودن: زیرا همچنان حقیقت را باور دارند.

زمانی که جنگجویان مسیحی حاضر در جنگ های صلیبی در خاور زمین با فرقه شکست ناپذیر حشاشین (Assassins)، آن عالی ترین فرقه روح های آزاده که رتبه های پایین ترش چنان تسلیم فرمان ها بودند که هیچ یک از فرقه های راهبان هرگز به چنین مقام خشوعی نائل نشده اند، دیدار کردند،
آن ها نیز به طریقی به نشانی از آن نماد و اسم شبی که تنها به بالاترین مقامات تعلق داشت و مهر محرمانه آن ها بود، دست یافتند: «هیچ چیز درست نیست، همه چیز مُجاز است».
اینک این آزادی روح بود که با آن خود ایمان به حقیقت انکار می شد.
آیا هرگز روح آزاده اروپایی یا روح آزاده مسیحی در این گزاره و پیامدهای تودرتو و پیچیده اش سرگردان شده است؟
من تردید دارم که چنین باشد؛ درواقع، می دانم که چنین نیست:
برای آنانی که یک اندیشه را بی چون و چرا می دانند، برای این به اصطلاح «روح های آزاده» هیچ چیز بیگانه تر از آزادی و رهایی از قید و بند نیست؛ هیچ قید و بندی بر دستان آنان محکم تر از قید و بند ایمانشان به حقیقت نیست، دقیقاً در این ایمان است که استوار و بی قید و شرط اند، چنان که هیچکس مانند آنان نیست.
منبع:
کارمن، تیلور (1400)، درباره ی حقیقت و ناحقیقت؛ نوشته های منتخب فردریش نیچه (چاپ دوم)، ترجمه نیلوفر آقا ابراهیمی، تهران؛ انتشارات تمدن علمی، ص 67-65.




