آرمان در کام استبداد
ایمانی که در برابر پرسش و پاسخگویی سربسته میماند، نه تنها راه به بهشت نمیبرد، که دوزخ استبداد میآفریند.
این ایمانِ بدون پرسش، زنجیری بر دست و پای آزادی میشود و نور امید را در تاریکیِ ناکارآمدی و سوءمدیریت خاموش میکند.
در سایهی چنین ایمانی، آرمانها که چون ستارگان در آسمانِ وعدهها میدرخشند، به تدریج در گردابِ خودکامگی فرو میروند؛ آرمانهایی که روزگاری چون شعلهای برافروخته، دلها را به سوی افقهای دور میخواندند، اما بیآنکه ریشه در خاکِ عقلانیت بنشینند، به سایهای از خود بدل میشوند، سایهای که نه گرما میدهد و نه راهنما.
این ایمانِ بسته، چون دیواری بلند، هر صدایی را که از عمقِ جامعه برمیخیزد، خفه میکند و در عوض، صداهایِ گزینشی را چون نغمهای تکراری بر سرودِ روزگار میکشد.
و اینجاست که آرمان، نه چون پرندهای آزاد، که چون اسیری در قفسِ استبداد، بالهایش را میبازد و در کامِ تاریکی فرو میرود.
ایران، که روزگاری پرچمدار رویای هدایت امت بود، امروز در زیر سایهی سنگین ناکارآمدی و فساد، خود به هشداری دردناک بدل شده است.

آن روزگارِ پرهیاهو، که بادِ تغییر از کوچههایِ خفته برمیخاست و وعدههایِ عدالت چون بارانی بر کویرِ تشنه فرو میبارید، به یادمان میآید چون خاطرهای محو در آینهی زمان بود.
آرمانهایی چون برابریِ اجتماعی، که قرار بود چون پلی استوار میانِ طبقاتِ جداافتاده بنا شود، و استقلالِ اقتصادی، که چون درختی تنومند ریشه در خاکِ خودکفایی میدواند، و آزادیِ بیان، که چون جریانی زلال، هر صدایی را به رودخانهی عمومی میریخت؛ اینها، در آغازِ راه، چون مشعلهایی فروزان، شبِ طولانیِ نابرابری را روشن میکردند.
اما آه، چه زود بود که این مشعلها، بیآنکه سوختی از پاسخگویی بیابند، در بادِ سوءتدبیر خاموش شدند.
آنچه ماند، نه پلی استوار، که گودالی از نابرابری عمیقتر؛ نه درختی تنومند، که بیابانِ وابستگیِ گستردهتر؛ و نه جریانی زلال، که مردابی از سانسور و خفقان بود.
وعدههای آرمانگرایانه برای برپایی عدالت و سعادت، در پیچوخم سوءتدبیر و خودکامگی به بنبست رسیدهاند.
عدالت، که روزگاری چون شمشیری دو لبه، قرار بود دیوارهایِ ظلم را بشکافد، امروز به ابزاری در دستِ همان دیوارها بدل شده است؛ شمشیری که به جای بریدنِ زنجیرها، گرههایِ تازهای میبندد.
سعادتِ عمومی، که آرزویی جمعی بود برای روزهایی که در آن، نانِ هر خانه از عرقِ جبینِ صاحبش برآید و نه از رانتِ پنهان، اکنون در سایهی تورمِ افسارگسیخته و بیکاریِ جوانان، چون سرابی دور از دسترس میدرخشد.
و این بنبست، نه تصادفی است و نه گذرا؛ آن را ایمانی سربسته آفریده که هر پرسشی را چون تهدیدی به خیانت تعبیر میکند.
مردمی که روزی با دل و جان، باوری روشن به آیندهای بهتر داشتند، اکنون زیر بار سنگین فقر، سرکوب و یاس، کمر خم کردهاند.
آن باورِ روشن، که چون خورشیدی برمیخاست و سایههایِ دیروز را میزدود، به غروبی تلخ بدل شده؛ غروبی که در آن، نه ستارهای از امید میدرخشد و نه مسیری از پیشرفت نمایان است.

خانوادههایی که روزگاری در شورِ همبستگی، آرمانهایِ مشترک را میبافتند، امروز در سکوتِ شبانه، از مهاجرتِ فرزندان سخن میگویند؛ از آنهایی که بارِ سنگینِ ناکارآمدی را بر دوش نمیکشند و به جای ماندنِ در میهن، به سرزمینهایِ دور پرواز میکنند.
نمایه این فروپاشی، آشکار است: اقتصادی در حال فروپاشی، آزادیهای مدنی پایمال شده، و صدای اعتراضی که در گلو خفه میشود.
اقتصاد، که قرار بود چون ماشینی روغنکاریشده، چرخهایِ تولید را بچرخاند و ثروت را چون جویباری عادلانه تقسیم کند، امروز چون واگنی از ریل خارجشده، به سویِ پرتگاهِ ورشکستگی میغلتد.
نرخِ تورمِ سرسامآور، که چون هیولایی بیرحم، ارزشِ پساندازِ یک عمر را میبلعد، و بیکاریِ پنهان، که جوانانِ پر انرژی را به حاشیه میراند، هر دو زاییدهی همان ایمانی است که بدونِ حسابرسی، وعدههایِ بزرگ میدهد.
آزادیهای مدنی، آن آرمانِ نهفته در عمقِ هر مبارزهای برای حقوقِ انسانی، که روزگاری چون بالهایی باز برای پروازِ اندیشهها بود، امروز در قفسِ مقرراتِ دستوپاگیر، بال میزند و فریاد میکشد، اما بیفایده.
مطبوعاتی که قرار بود چون آینهای شفاف، چهرهی جامعه را بازتاب دهد، به زنجیرهای از سانسورها بدل شده؛ و اجتماعاتی که میتوانستند چون رودهایی خروشان، مطالباتِ مردمی را به دریایِ تصمیمگیری بریزند، در سدِ ممنوعیتها خشکیدهاند.
فساد، مانند موریانه، بنیادهای اعتماد عمومی را از درون میخورد و شکافی عمیق میان ملت و حکومت ایجاد کرده است.
این فساد، نه فقط در جیبهایِ خالیِ کارمندانِ ردهپایین، که در رگهایِ سیستمِ خودکامگی جریان دارد؛ جایی که آرمانِ پاکی، به ابزاری برای غارتِ منابعِ عمومی بدل شده و هر انتقادی را با برچسبِ خیانتِ به آرمانِ مقدس، خفه میکند.
جوانان، که سرمایهی اصلی این مرز و بوم هستند، یا در جستجوی فردایی روشن، رخت مهاجرت برمیبندند یا در خانه نشینی سکوت اسیر میشوند.

آن نسلِ پرشور، که روزگاری آرمانها را چون شعلهای بر دوش میکشیدند و در کوچههایِ شهر، فریادِ تغییر سر میدادند، امروز یا در فرودگاههایِ غربت، چمدانهایی از رویاها را به همراه دارند، یا در اتاقهایِ کوچکِ خانه، با صفحهنمایشهایی که مرزها را محو میکنند، به دنیایِ بیرون خیره میشوند.
مهاجرت، نه فقط از دست دادنِ جسم، که زخمی بر روحِ جامعه است؛ زخمی که هر سال هزاران استعداد را از خاکِ میهن میرباید و در عوض، پیریِ زودرسِ یک ملت را به ارمغان میآورد.
و آنهایی که میمانند، در سکوتِ اجباری، آرمانهایِ پدران را به تمسخر میگیرند؛ آرمانهایی که وعدهی بهشتِ زمینی میدادند، اما جز دوزخِ روزمرهِ ناکارآمدی، چیزی به یادگار نگذاشتند.
این جوانانِ اسیر، چون بذرهایی در خاکِ خشک، پتانسیلِ شکوفایی دارند، اما بدونِ بارانِ پاسخگویی و آفتابِ آزادی، خشکیده میمانند و به جای میوه دادن، به علفهایِ هرزِ یاس بدل میشوند.
اینک ایران با تاریخ و فرهنگی کهن، که میتوانست نماد پیشرفت و همبستگی باشد، به عبرتی گویا تبدیل شده است: ایمانِ بیپرسش و بدون مسئولیتپذیری، نه راه نجات، که سرچشمهی استبداد و تباهی است.
این عبرت، چون آینهای شکسته، چهرهی هر آرمانِ ناکام را بازتاب میدهد؛ آرمانهایی که در بادِ شورِ جمعی برمیخیزند، اما بیریشه در عقل و صداقت، در طوفانِ خودکامگی فرو میریزند.
درسِ این فروپاشی، نه فقط برایِ این سرزمینِ کهن، که برایِ هر ملتی است که در پیچوخمِ تاریخ، به سویِ افقهایِ دور مینگرد: آرمانها، چون پرندگانی حساس، نیاز به آسمانی باز و بادی ملایم دارند؛ آسمانی که در آن، پرسش چون پرشی آزاد باشد و پاسخگویی چون جویباری جاری.
بدونِ اینها، آرمان نه به اوج میرسد، که در کامِ استبداد، چون شهابی خاموش، فرو میافتد و جز خاکستری از پشیمانی به یادگار نمیگذارد.
و اینجاست که باید فریاد زد: ایمانِ واقعی، ایمانی است که پرسش را چون دوستی گرامی در آغوش گیرد، نه چون دشمنی ناشناخته را به زنجیر بکشد.
تنها آنگاه، آرمانها نه در کامِ تاریکی، که بر بالهایِ نور، به پرواز درمیآیند و سعادتِ حقیقی را به ارمغان میآورند.





متن ادبی زیبایی بود برخاسته از حب و بغض های نویسنده و سرشاراز قضاوت های ارزشی و بدون هیچ سنجش و اندازه گیری
به زیبایی آدم رو به یاد کسایی می اندازه که پای رسانه ها میشینن و میان طوطی وار تکرار می کنن لیکن نویسنده زحمت کشیدن و لباس ادبی به قامت گزافه های غیر ادبی پوشوندن
اگه جامعه شناسی علم هست اگه دارای دو بال روش و تجربه هست و اگه قراره این علم هر گونه شبه علم و پیش فرض رو در پرانتز قرار بده قطعا مانیفست نوشته شده بالا علم نیست و به درد ابتدای یک رمان غم انگیز میخوره
قطعه ادبی چشمنواز و خوشآهنگی نوشتهاید.
دوستی ادبیات و جامعه دوطرفه باشد، ادراک و احساس را قویتر مینمایاند.
ما هم باید در نوشتهها و گفتههای ادبی از همه جوانب زندگی جمعی حرف بزنیم و هم گاهی جستارهای اجتماعی را مزین به زبانی هنری بکنیم.