صلح هژمونیک؛ نقدی بر نظریه سلطه در روابط بینالملل
در جهان مدرن، صلح به معنای واقعی کلمه هرگز محقق نبوده و نخواهد بود. مسئله بنیادین، تسلیم است.
انسان مدرن نه برای حفاظت از مرزها، که برای اعمال سلطه میجنگد. این حقیقت ریشه در تحول ماهیت رقابتهای بشری دارد؛ رقابتی که امروزه هدفش تصرف خاک نیست، بلکه کسب قدرت، نفوذ و کنترل است.
در چنین شرایطی، آرمان دیرینه صلح به سرابی بدل شده و آنچه صلح خوانده میشود، غالباً تنها یک آتشبس موقت و شکننده است؛ نقطهای که در آن یکی، نه از سر رضایت، که به دلیل اجبار، تسلیم دیگری میشود.
برای درک این گزاره، باید به تعریف علمی صلح در روابط بینالملل پرداخت. در سادهترین تعریف، صلح حالتی از هماهنگی است که در آن خصومت و خشونت غایب است. اما این نگاه سطحی به دو دسته اصلی تقسیم میشود:
صلح منفی که صرفاً به معنای نبود جنگ یا خشونت مستقیم است، بیآنکه ریشههای تنش از بین رفته باشد.
صلح مثبت که فراتر رفته و شامل وجود نهادها، نگرشها و ساختارهایی میشود که جامعهای عادلانه و صلحآمیز را بنا میکنند؛ عواملی مانند تعاون بینالمللی، کاهش نابرابری و عدالت اجتماعی.
در کنار این دو، گونههای دیگری مانند صلح پایدار – که بر پایه عدالت و ادغام اجتماعی بنا شده – و صلح هژمونیک نیز وجود دارد. صلح هژمونیک حالتی است که در آن یک قدرت برتر، صلح را از طریق سلطه و کنترل به دیگران تحمیل میکند.
برخلاف مرزها که خطوطی ثابت بر روی نقشه هستند، سلطه مفهومی سیال و پایانناپذیر است.
انسان مدرن با ابزارهای پیشرفته، جنگ را از میدانهای نبرد به عرصههای نامرئی اقتصاد، فرهنگ و اندیشه منتقل کرده است.
در این میدان، تسلیم به معنای از دست دادن استقلال، هویت و اراده است. بنابراین، صلحی که از دل تسلیم زاده شود، صلح نیست؛ بلکه گونهای از بردگی مدرن است.

بنابراین، این دیدگاه با آرای نظریهپردازانی چون نوآم چامسکی همسو است که استدلال میکند سیاست خارجی قدرتهای هژمون برای حفظ برتری جهانی، با حمایت از رژیمهای سرکوبگر و مداخلات نظامی، صلح واقعی را تضعیف میکند.
به باور او، سلطهجویی از طریق نهادهای بینالمللی و جنگهای پیشدستانه، نه تنها به صلح پایدار نمیانجامد، که به بیثباتی و مقاومت دامن میزند.
همچنین، جان میرشایمر با نظریه واقعگرایی تهاجمی خود بر این باور است که ساختار آنارشیک و بی نظم نظام بینالملل، دولت ها را ناگزیر به رقابت برای کسب قدرت میکند.
در این صحنه، صلح موقتی تنها زمانی پدید میآید که یکی بر دیگری چیره شود؛ نه از روی برابری، بلکه از راه اجبار.
از همین روست که در جهان مدرن، مسئلهای به نام صلح واقعی وجود ندارد و هر آنچه هست، «مسئله تسلیم» در برابر «سلطه» است.
ابرقدرتها صلح هژمونیک را به صلح پایدار ترجیح میدهند، زیرا بر پایه نظریه ثبات هژمونیک، یک قدرت مسلط میتواند نظام بینالملل را پایدار نگه دارد، قوانین را به نفع خود وضع و اجرا کند و منافع اقتصادی و سیاسی خویش را تضمین نماید.
در مقابل، صلح پایدار واقعی مستلزم تقسیم قدرت و برقراری عدالت است که منافع انحصاری قدرت هژمون را به چالش می کشد.

پرسش بنیادین این است که راه برونرفت از دوگانه صلح هژمونیک و پایدار یا صلح منفی و مثبت چیست؟
اصلاً آیا صلح بدون رهایی از چنگال سلطه ممکن است؟
به نظر میرسد کلید گشایش این بنبست در گرو آزادی، عدالت، برابری، و احترام متقابل است.
اما تا زمانی که سلطهجویی بر انگیزههای بشری سایه افکنده، صلح حقیقی دستنیافتنی خواهد ماند.
در نهایت، ایستادگی در برابر سلطه – نه برای گسترش جنگ، بلکه برای ساختن جهانی عادلانهتر – شاید یگانه راه ممکن باشد.
این ایستادگی میتواند از طریق تقویت نهادهای بینالمللی، آموزش صلح و دیپلماسی جمعی محقق شود، اما شرط بنیادین آن، تغییر الگو از سلطه به تعاون است.
بدون این چرخش، جهان مدرن در چرخه باطل تسلیم و سلطه اسیر خواهد ماند و صلح در حدّ یک آرمان دستنیافتنی باقی خواهد ماند.




