دل نوشته علمی

مهر در سایه زاگرس

مهر می آید. بوی مهر، بوی خاک نم خورده حیاط مدرسه است که در زاگرس، با بوی خشکِ علف های کوهستان آمیخته می شود.

اینجا، مدرسه چهار دیواری آجرچین نیست؛ شاید تنها سایبانی است از برزنتی کهنه، یا کلاسی است در هوای آزاد، با تخته سیاهی که باد، گچ هایش را می رباید.

دانش آموزانش، سپاهیان کوچکی هستند با پالتوهای کهنه برادران بزرگتر، با شکم هایی که آواز گرسنگی سر می دهند، اما چشمانشان از شوق خواندن، ستاره باران است.

در کنار آنان، معلمی ایستاده است که خود، درس دیگری از محرومیت را در قاموت خویش حک کرده است.

دستانی که باید مهر را بر کاغذ بنگارد، گاه از سنگینی دغدغه نان فردا می لرزد. حقوقی ناکافی که کفاف دارو برای فرزند بیمارش را نمی دهد، چه رسد به کتابی تازه برای شاگردانش. او ابری باران زا است بر زمین تشنه، اما خود، از چشمه تقدیرش قطره ای کم بهره است.

آنان با هم می آموزند که یک به علاوه یک، می شود دو.

اما در جهان واقعیِ پیرامونشان، این معادله به هم می ریزد: یک کشور با درآمدی افسانه ای، هر ساله میلیاردها دلار ثروت بادآورده، چگونه می تواند به جمع یک علف خشک و یک نان خشک، در کیف دانش آموز زاگرسی، و حقوقی ناچیز برای معلم فداکارش بسنده کند؟

پارادوکسی تلخ که از دل مدیریت ناکارآمد و اولویت بندی معیوب می جوشد.

ثروت ملی، چونان رودخانه ای خروشان است که باید به دشت های تشنه محرومیت جاری شود.

اما این رودخانه، پیش از رسیدن به زاگرس، در شبکه های پیچ در پیچ فساد و هزینه های غیرضروری، در پروژه های شکوهمند آیین سازی و همنوع سازی در جوامع بیگانه، اما بی ثمر، و در سازمان هایی با بودجه بندی هایی که بر محور نیازهای واقعی مردم نمی چرخد، ناپدید می شود.

گویی سدهای بلند بی تدبیری، آب را از رسیدن به ریشه های خشکیده امید باز می دارد.

در این میان، مدرسه، آخرین سنگر عزت است. کودک زاگرس به یاری معلمی دلسوز می آموزد که وجودش به اندازه یک کهکشان ارزشمند است.

اما زمانی که از پنجره دانایی، به جای دشت های سبز آینده، دیوار کوتاه فقر را ببینند، زمانی که شکم های خالی، حواسشان را از حساب کردن ستاره ها به شمردن دقایق تا نان خشک شبانه منحرف کند، این سنگر هم لرزان می شود.

فساد، چون موریانه ای خاموش، پایه های این سنگر را می جود.

توزیع ناعادلانه ثروت، هوای آن را مسموم می کند و نگاه ایدئولوژیک به آموزش، به جای مهارت آموزی برای شکستن زنجیر فقر، محتوای درسی را به حاشیه می برد.

نتیجه آن می شود که چرخه شوم فقر، نسلی پس از نسل می چرخد، در حالی که معلم، با قلمی که از فرط استفاده کوتاه شده، همچنان بر آبِ ایام می نویسد و دانش آموز، نجوای آزادی را تنها در صدای پرواز عقاب ها می جوید.

پس مهر در زاگرس، همزمان هم نویدبخش است و هم دردناک. نویدبخش، به خاطر اشتیاقی سر به زیر که در برابر بادهای سرد مقاومت می کند؛ و دردناک، به خاطر سکوتی که از یک سیستم ناتوان در پاسخگویی به این اشتیاق حکایت دارد.

دردناک تر آن که معلم، چراغدار این راه، خود در تاریکی بی مهری ها راه می سپارد.

امید، آنگاه شکوفا می شود که سهم هر کودک و هر معلم ایرانی از ثروت ملی، نه در پرونده های خاک خورده، که در عمل، به مدرسه ای گرم، شکمی سیر، حقوقی عادلانه و آینده ای روشن تبدیل شود.

تا آن روز، کودکان زاگرس، با مدادهای کوتاهشان، و معلمانشان با آستین های فرسوده، بر صفحه سپید آرزوها، خطاب به تاریخ می نویسند: «ما حاضر بودیم، شما کجا بودید؟».

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا