تاریخ گرایی چیست؟
منظور از تاریخ گرایی دقیقاً چیست؟ این رویکرد براساس اصول اساسی اش سه برنهاد را در برمی گیرد.
نخست این که تمام نهادها و فعالیت های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی دستخوش تغییر هستند و با شرایطشان منطبق می شوند، به طوری که هیچ ساختار سیاسی، زبان، دین یا فرهنگ ایدئالی وجود ندارد.
آنچه در جهان اجتماعی، سیاسی و فرهنگی امری داده شده و سرمدی به نظر می رسد – زبان، دین یا نظام حقوقی – فراورده تاریخ، و به طور خاص فراورده شرایط اقتصادی، جغرافیایی، جوّی و جمعیتی از آب درمی اید که روی یک قوم در زمانی مشخص عمل می کند.
دوم این که یک فرهنگ کلی غیرتکراری و منحصر به فرد است، وحدت یا تفردی ارگانیک که ارزش ها، باورها، نهادها، سنت ها و زبانش از یکدیگر جدایی ناپذیرند.

بنابراین نمی توانیم یک فرهنگ را بر اساس قوانینی عام یا از نظرگاهی خارجی توضیح دهیم؛ بلکه باید آن را از درون بررسی کنیم و همدلانه وارد نظر کارگزارانش شویم.
سوم این که تحول هر فرهنگی امری ارگانیک است که مراحل رشد هر موجود زنده ای را نشان می دهد: تولد، جوانی، بلوغ، زوال و مرگ. همه این برنهادها را می توان پیامد اطلاق استعاره ای ارگانیک به جامعه دانست.
اگر جامعه همچون موجودی زنده باشد، دستخوش تحول خواهد شد، از کلی تقسیم ناپذیر آغاز خواهد شد و مراحل رشد و زوال را طی خواهد کرد.
از این رو، تاریخ گرایی اغلب و به درستی با ارگانیسم انگاری مرتبط است، این تصور که جامعه را می توان بر اساس قوانین اطلاق پذیر به موجودات زنده توضیح داد.
این ایده های تاریخ گرایی عمیقاً رکن بنیادی ایمان روشنگری، یعنی مرجعیت عقل، را نشانه رفتند.
نخست این که این ایده ها بر این امر دلالت دارند که معیارهای ظاهراً کلی، طبیعی و سرمدی عقل روشنگری در نهایت صرفاً فراورده زمانه و فرهنگ خودشان هستند.
از این رو حق نداریم ارزش ها، باورها، و رسوم زمانه و فرهنگ های دیگر را نقد کنیم؛ این کار به معنای ارتکاب مغالطه قوم گرایی است، یعنی این مفروض اخلاقاً مشکوک که همه فرهنگ ها و دوران ها باید همان قوانین، ارزش ها و نهادهای دوران ما را داشته باشند.
دوم این که این ایده ها دال بر این هستند که هرگونه کوشش برای اصلاح کل جامعه بر اساس ایدئال های کلی عقل محکوم به شکست است؛ زیرا جامعه، همچون هر موجود زنده ای، صرفاً با انطباق با شرایط منحصر به فردش زنده می ماند و شکوفا می شود.
بنابراین، تغییر اجتماعی و سیاسی باید تدریجی و مرحله به مرحله باشد و شرایط منحصر به فرد زمان و مکان را نیز به حساب بیاورد.

با این حال، مهم است بدانیم که ظهور تاریخ گرایی نه به معنای زوال مرجعیت عقل به طور فی نفسه، بلکه صرفاً به معنای زوالی در مرجعیت منتسب به آن توسط روشنگری بود.
آنچه در فلسفه آلمانی در دهه 1790 می یابیم یک «جابه جایی پارادایمی» است، برداشتی جدید از هدف و معنای عقل.
در حالی که عقل در روشنگری اساساً کارکردی انتقادی به منزله ابزار اصلاح اجتماعی و سیاسی داشت، در دهه 1790 و اوایل دهه 1800 واجد کارکردی تبیینی بود.
رسالت درک تاریخی جایگزین رسالت نقد اجتماعی و سیاسی شد. هدف عقل نه نقد نهادها، قوانین و سنت های جامعه، بلکه فهم نحوه ظهور آنها و دریافتشان به منزله فراورده شرایط تاریخی منحصر به فرد است.
اکنون نقد جامعه براساس برخی ایدئال های هنجاری کلی بیهوده تلقی می شد، زیرا این کار از عواملی که یک جامعه را ضرورتاً آنی که هست می کنند، عزل نظر می کند.
این برداشت جدید از عقل از جهتی مهم کاملاً در توافق با یکی از روندهای مسلط اندیشه قرن هجدهم بود: پیشرفت طبیعت گرایی، یعنی کوشش برای تبیین همه چیز بر اساس قوانین طبیعی.

تاریخ گرایی صرفاً همین طبیعت گرایی بود که به قلمرو خود جامعه بسط یافته بود.
شاید بیان غایی این جابهجایی پارادایمی پیشگفتار مشهور هگل در فلسفه حق باشد.
هگل تاکید کرد که فلسفه نباید به ما بگوید که جامعه چگونه باید باشد، بلکه صرفاً باید بگوید چرا باید چنان که هست، باشد.
بنابراین، این که فلسفه تنها می تواند آشتی را به ما بیاموزد، دیدن «گل سرخ در صلیب زمان حال»، داوری بسیار تلخی برای هر فیلسوفی به شمار می رفت که کماکان به سنت های روشنگری وفادار بود. اما، این نتیجه اجتناب ناپذیر وفاداری خود روشنگری به طبیعت گرایی علمی بود.
منبع:
بیزر، فردریک سی (1404)، روشنگری، انقلاب و رمانتیسم؛ پیدارش اندیشه سیاسی مدرن آلمانی (1800-1790)، ترجمه مسعود آذرفام، تهران؛ نشر نی، ص 22-20.




