در باب قدرشناسی
همه ما می دانیم خیلی بیشتر از اینها باید در مورد جنبه های خوب زندگیمان احساس قدرشناسی داشته باشیم.
با وجود این، خیلی وقت ها یادآوری این وظیفه به شکل عجیبی عذاب آور و حتی اعصاب خُردکن است.
یک دلیلش این است که دعوت به قدرشناسی بیشتر با تمایلی اساسی در سرشت بشر تعارض دارد؛ بلندپروازی.
در مقام نظر می دانیم که باید قدر داشته هایمان را بدانیم، اما روز به روز، در چنبره تقلا می افتیم؛ تقلا برای اینکه روابط، زندگی کاری، جوامع و ملت هایی بهتر داشته باشیم.
آنهایی که دم از قدرشناسی می زنند انگار دارند به ما توصیه می کنند به همین چیزی که در حال حاضر داریم، دلخوش باشیم.
انگار دارند به ما می گویند موقعیت های متوسط ممکن است خیلی بدتر از این باشند.
مردمان کشورهای توسعه یافته که از بی کفایتی دولت هایشان خشمگین اند، باید خدا را هم شکر کنند که سیاستمدارانشان مثل سیاستمداران زیمبابوه نیستند.
کسی که از شدت سرفه جان به لب شده، باید خیلی خوشحال باشد که برونشیت ندارد.
به من گوشزد نکن که قدرشناس باشم، این طرز فکر با گرایش های زیربنایی جوامع مدرن بی نهایت تعارض دارد.
سرمایه داری مشوق بلندپروازی و آرزومندی دایمی است و به برتری جویی زیرکانه و پرشور پاداش می دهد.

بی قراری پیش شرط پیشرفت است.
در درازمدت، هیچ چیزی آن قدرها خوب نیست.
در بهترین حالت، قدرشناسی شبیه جایزه دلگرمی – یعنی دلخوش کنک بازنده ها – است.
از این گذشته، برخلاف ظاهر امور، کسی که به قدرشناسی تشویقمان می کند کارش همیشه از سر دوستی نیست.
شاید با این روش آسان و و بی دردسر می خواهد بر ترس خودش از رقابت سرپوش بگذارد یا می خواهد گرفتار تشویش و آشوب همراه با جاه طلبی نشود.
شاید دوستی حسود با تاکید از شما بخواهد قدرشناس تر باشید تا با این روش هم جوابی سربالا به اضطراب های ما داده باشد و هم به بی عملی خودش جامه عمل شرافت بپوشاند.
به همین دلیل، بی اندازه مهم است که نصیحت در باب قدرشناسی را – نصیحت در باب دانستن قدر داشته هایمان و توجه به ارزش چیزهای ساده و معمولی – از زبان کسانی بشنویم که تقلا و تلاش سرشان می شود و فقط از سر بی برنامگی یا ناتوانی دم از قدرشناسی نمی زنند.
منبع:
فضیلت های اجتماعی به روایت مدرسه دوباتن (1399)، ترجمه یاسر پوراسماعیل، تهران: نشر کرگدن، ص 37-38.




