قلعهی دالیان
در جنگل زاگرس، قلعهی دالیان بر فراز تپهای کهن ایستاده بود، جایی که آهوها آزادانه میچریدند، بلبلها بیهراس آواز میخواندند و روباهها قصههای رهایی میگفتند.
حیوانات دالیان برابر بودند، و قلعه خانهای بود که همه در آن شریک بودند. اما این برابری چون شمشیری دو لبه، آزادی را وعده می داد و هرج و مرج را پنهان می کرد.
فرهیل، گراز تنومند، این برابری را توهمی خطرناک می خواند. او روزی با غرشی بر صخرهای ایستاد:
«دالیان بینظم است! قانون آهنین ما شما را از تاریکی نجات میدهد!» در سایهاش، گرگاز، گرگ یکچشم و حیلهگر، با زبانی چون عسل مسموم حیوانات را به تسلیم میخواند.
حیوانات زیر شاخههای بلوط زمزمه کردند: «مگر دالیان خانه همه ما نیست؟» اما فریادشان در سایهی ترس گم می شد.
فرهیل و گرگاز، با گرگهای درشتهیکل که چنگالهایشان در ماه برق میزد، هیئت نظمسازان را برپا کردند.
گرگاز اعلام کرد: «همه حیوانات آزادند، اما تنها ما آزادی را معنا میکنیم». قوانینشان چون زنجیر بر پای آزادی بود.

چمنزارها تقسیم شد، اما نزدیکان فرهیل بیشترین سهم را بردند، و گرسنگان به کار اجباری جمع آوری دانه ها گمارده شدند، جایی که بسیاری به خاطر خوردن یک دانه جان میدادند.
آواز بلبلها باید تایید میشد، و هر نغمهای که از رهایی میگفت، با شلاق گرگها خاموش میشد.
روباهها به جرم تخریب نظم به غارهای نمور تبعید شدند، جایی که تاریکی و گرسنگی روحشان را خرد میکرد.
جاسوسان گرگاز، چون پرنیز سنجاب، در هر گوشه کمین کرده بودند، و هر زمزمهی اعتراض به اعدامهای نمایشی منجر میشد.
فرهیل غرید: «این عدالت است؛ ضعیفان باید قربانی شوند تا نظم بماند».
وقتی حیوانات پرسیدند: «چرا نقد را برنمیتابید؟» گرگها با دندان پاسخ دادند: طبقه حاکمان خطاناپذیرند، و خطاناپذیرها مبرا از نقد هستند.
تیزپا، موش زیرک، شبی در تونلهای زیر قلعه شنید که گرگاز به فرهیل میگوید:
«حیوانات نباید خود را صاحب بدانند. ما اربابانیم. جویبار زمزمه را خشک میکنیم تا امیدشان بمیرد، و چمنزارها را به بازرگانان گرگصفت میفروشیم تا تاجمان ابدی شود». این راز چون تیری زهرآگین در قلب آزادیخواهان فرو رفت.
تیزپا آن را با آهوها، بلبلها و روباهها در میان گذاشت، اما سایه مرگبار گرگاز هر زمزمهای را خفه میکرد.
خشم شعله کشید، اما ترس و تردید جنگل را دوپاره کرد: وفاداران به فرهیل، که زنجیر را به آشوب ترجیح میدادند، و آزادیخواهان، که در سایهها جلسات مخفی برپا میکردند.
تیزپا و مهراد، جغد دانا، در ریشههای درختان کهن نقشه میکشیدند: «آزادی نه هدیه است، که جنگی است که باید بُرد».

میشا، خرس جوان گارد فرهیل، در تردید میسوخت، اما وفاداریاش او را کور نگه داشته بود.
آزادیخواهان جان بر کف گذاشتند: روباهها پیامهای رمز را با باد میفرستادند، بلبلها نغمههای سرکش را در دل شب زمزمه میکردند، و آهوها مخفیانه انبارهای جو را برای گرسنگان باز میکردند.
اما گرگاز، با جاسوسانش، دهها حیوان را به چوبههای دار سپرد و می گفت؛ «هر خیانت، درس عدالت است»، در حالی که خون بیگناهان زمین را سرخ میکرد.
گرگاز برای خاموش کردن آتش، نمایشی از عدالت ساخت.
زرکاو، روباه جوان، به جرم برداشتن چند خوشه جو برای مادر بیمارش، زرین، محاکمه شد.
گرگاز با لبخندی زهرآگین حکم داد: «همهی حیوانات برابر جریمه دهند- یک خوشه هر کدام، ده خوشه نگهبان انبار!»، اما جریمهها به انبار فرهیل رفت، زرکاو را به زنجیر کشیدند و زرین در گرسنگی جان داد.
میشا، که شاهد مرگ زرین بود، غُرید: «عدالت شما مرگ است، و آزادیتان دروغ!» او به آزادیخواهان پیوست.
آزادیخواهان از خاکستر این ظلم برخاستند. جلسات مخفی به شورشهای کوچک بدل شد: روباهها تلههایی برای گرگها ساختند، بلبلها نغمههایی خواندند که قلبها را شعلهور میکرد: «زنجیرها را بگسلید، بالها را بگشایید!» تیزپا با زیرکی جاسوسان گرگاز را فریب داد و نقشههایشان را لو داد.
گرگاز جویبار زمزمه را خشک کرد تا امید بمیرد، اما میشا با قدرتش دیوار را فروریخت و آب را بازگرداند: «آب زندگی است، و زندگی بدون آزادی مرگ تدریجی است».

شورشیان به برج ناقوس، قلب قدرت فرهیل و گرگاز، یورش بردند. نبردی خونین درگرفت: میشا گرگها را درهم کوبید، تیزپا از تونلهای مخفی به سوی زنگ خزید.
گرگاز او را دید و جهید: «موشهای کوچک پایان بدی دارند!» مهراد از آسمان فرود آمد، چشم گرگاز را کور کرد و فریاد زد: «حیله میمیرد وقتی حقیقت پرواز کند!» گرگاز عقب کشید و تیزپا زنگ را نواخت. صدای ناقوس در زاگرس پیچید، فریادی که قرنها خفه شده بود.
حیوانات هجوم آوردند و فرهیل و گرگاز را محاصره کردند.
فرهیل فریاد زد: «شما بدون ما گمراهید!» اما گرگاز، کور و شکسته، زمزمه کرد: «قدرت تنها حقیقت بود».
آنها، خوار و راندهشده، با وفادارانشان از دالیان گریختند. حیوانات شورای دالیان را ساختند و سوگند خوردند:
«ظلم با وعدههای آزادی آغاز میشود، اما آزادی با خون و پایداری حفظ میگردد. شرم بر ما اگر ارباب بسازیم، و افتخار بر ما اگر بالهایمان را برای همیشه گشوده نگه داریم».
دالیان دوباره خانهای شد که هر حیوان در آن آزاد بود، اما سایه ظلم گذشته، هشداری ابدی بود که آزادی جنگی است که هرگز پایان نمییابد.




