خلاق و ابداعی

جسارت زیستن

بی‌شک، زندگی در میانه میدان نبردِ «آنچه هست» و «آنچه می‌تواند باشد» جریان دارد.

انسان، این موجود متناقض، همواره خود را در کشمکشی ژرف میان واقعیتِ انکارناپذیر حال و آرمانِ دست‌نیافتنیِ آینده می‌یابد.

بسیاری این دوگانگی را زخمی بر پیکر هستی می‌دانند و در جست‌وجوی جراتی افسانه‌ای می‌گردند تا یکی را فدای دیگری کنند.

اما حقیقت این است که مسئله، «جرات» به معنای نفی یکی به نفع دیگری نیست؛ مسئله، «جسارت زیستن» است؛ جسارتی که در دل همین تنش معنا می‌یابد.

آدمی در نومیدی فریاد می‌زند «کو جرات؟» و غافلی از این که این «منِ» دوپاره، همین موجودِ به ظاهر شکست‌خورده و ترسو، در لحظه‌های نابی از تاریخ وجودش، چنان بر لبه پرتگاه ناممکن می‌ایستد که گویی قوانین جهان را به مسخره گرفته ‌است.

اوست که در دل تاریک‌ترین شب‌ها، چراغی از آرزو می‌سازد و با دستان لرزانش، دیوارهای زندان واقعیت را یکی پس از دیگری فرو می‌ریزد.

این انسان، با تمام بیم‌ها و امیدهایش، گاه آن‌قدر بزرگ می‌شود که جهنمِ عینی و ملموس را با نیروی اراده‌اش به بهشتی از خلق و آفرینش تبدیل می‌کند.

این، همان جوهره رازآلودِ انسان بودن است؛ همان چیزی که او را از فرشتگانِ ساکن در بهشتِ «هستِ» مطلق و دیوانِ اسیر در دوزخِ «می‌خواهدِ» محض متمایز می‌سازد.

فرشته، کامل است و در نتیجه، نیاز به شدن ندارد. دیو، محصور در امیالِ بی‌انتهاست و در نتیجه، قادر به بودن نیست.

اما انسان – اگر واقعاً انسان باشد – همزمان هنرمند هستی‌اش و معمار آرزوهایش است.

او نه تنها درگیر این دوگانه است، بلکه از دلِ همین گِلِ دوگانه، تندیسی یکپارچه و نو می‌سازد.

او واقعیت را نه می‌پذیرد و نه رد می‌کند؛ آن را در کوره‌ای از اراده ذوب می‌کند و به شکلی جدید می‌ریزد.

پس این ناله را پایان بخش که «ای کاش یکپارچه بودم!» این دوگانگی را نه به عنوان زنجیر، که بال‌های پروازت بدان.

این تنش، موتور محرکه تکامل توست. شرط بقا و شکوفایی در این میدان، انتخابِ یکی بر ضدِّ دیگری نیست، بلکه در آفریدن پیوندی زنده میان آن‌هاست.

یا آن‌قدر باش که بتوانی آنچه می‌خواهی بشوی. این، مسیرِ شدنِ آگاهانه است.

از «هست» کنونی‌ات شروع کن، اما آن را محدودیت نبین. آن را ماده‌خامِ مجسمه‌سازی بدان که قرار است تندیس «می‌خواهم»‌هایت را از آن بتراشی.

هر مهارتی که می‌آموزی، هر دانشی که کسب می‌کنی، هر صبوری که تمرین می‌کنی، همه و همه غنایی است به «هست» تو، تا وقتی زمان تبدیل شدن فرا رسید، ماده‌ای غنی و آماده در اختیار داشته باشی.

یا آن‌قدر بخواه که بتوانی آنچه هستی را تحمل کنی. این، نیروی نجات‌بخشِ آرمان است. وقتی واقعیت، سنگین و طاقت‌سوز می‌شود، تنها شعله یک «خواستنِ» عمیق و اصیل است که می‌تواند تاریکی را بشکافد و به تو دلیلی برای ادامه دادن بدهد.

این خواستن، دارویی است بر زخم‌های «هست» و نوری است که از فردا می‌تابد تا امروز را قابل تحمل کند.

و اگر در این میانه درجا بزنی، اگر اسیر ترس از انتخاب شوی و در باتلاق تردید فروروی، بدان که این دوگانگی نیست که تو را از پا درمی‌آورد.

این زخمِ کهنه هستی، کشنده نیست. آنچه جان می‌ستاند، کشنده‌ترین سمِّ ممکن است؛ بی‌عملی.

ایستادن در مرز و هرگز قدم برنداشتن به هیچ سمتی. تماشا کردن زندگی و هرگز بازیگر آن نشدن. این سکونِ مرگبار است که روح را می‌پوساند و آرزوها را در گورستان «ای کاش» ها دفن می‌کند.

پس برخیز. از این خاکِ به ظاهر متعارض، درختی بارور بساز. با جسارتِ زیستن، با شهامتِ قدم نهادن در مسیرِ شدن، چه با تبدیل «هست» به پلکانی برای «می‌خواهم»، چه با استفاده از «می‌خواهم» به عنوان چراغی برای «هست».

زیرا زندگی، میدان عمل است، نه تماشا. و مرگِ حقیقی، در نبود ضربان قلب نیست، در فقدان اراده برای آفرینش است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا