پساساختارگرایی و روشنگری جدید
پساساختارگرایی نقش مهمی در یک روشنگری جدید ایفا می کند. حرکتی تازه لازم است برای احیا کردن نقش اندیشه آفرینشگر و انتقادی در تمام جنبه های زندگی.
آثار پساساختارگرایی از منظر عملکرد انتقادی جایگاهی ویژه دارند، به واسطه به پرسش کشیدن متنوع، دقیق و ژرف سنت ها و ساختارها.
اما نقش آن ها صرفاً سلبی نیست. بلکه این آثار همچنین به شیوه های مختلفی آفرینشگری را از نو تعریف می کنند، در نسبت با سترون شدن آفرینشگری و فقدان اثرگذاری.
نقد رادیکال و آفرینشگری همواره باهم همراه اند. اندیشه، در نسبت با نقد و آفرینشگری، تحرک بیشتری می یابد و انعطاف پذیر می شود. درنتیجه همچنین بدل می شود به نیروی عظیم تری برای تغییر.

روشنگری، با به کار بستن عقل در شناخت، اخلاق و هنرها، از زمان شکل گیری اش در قرن هجدهم، هم نقش سازنده و هم نقش ویرانگر داشته است، هر چند هر دو جنبه را باید در نزاع علیه دشمنان اندیشه ژرف، ایجابی دانست.
روشنگری، به صورتی ویرانگرانه، از اندیشه در برابر تمام صورت های جزم گرایی دفاع می کند (یعنی باور به تصورات و ارزش های نیازموده و کاذب).
روشنگری همچنین از زندگی در برابر غیاب اندیشه انتقادی و آفرینشگر دفاع می کند، یعنی در برابر سکون و سفاهت.
در نهایت، روشنگری علیه سوءکاربرد اندیشه در دفاع عامدانه از شیوع کذب می ستیزد، مثلاً چنان که در قالب تسلیم شدن به ترس های بی بنیاد برای سود و قدرت شخصی مشهود است.
روشنگری، به صورتی ایجابی، کمک می کند به ایجاد شیوه هایی گشوده برای زیسن، برمبنای اندیشه انتقادی.
بدین منظور، روشنگری تصوراتی خلق می کند که حامی آن صورت های زندگی هستند که در برابر تاثیرات منفی ای همچون جزم اندیشی و حفظ کردن سودجویانه تصورات کاذب مقاومت می کنند.

در اندیشه پساساختارگرا، گشودگی، از طریق تعهدی مستمر نسبت به تفاوت، تا سطحی بسیار بالا کشانده می شود: چگونه زندگی ها و جوامع نسبت بدان چه با آنها متفاوت است، گشوده باقی می مانند؟
هر جا که همسانی و این همانی به منزله بنیان تلقی شوند، پساساختارگرایی تفاوت های پنهان را هویدا می سازد.
پساساختارگرایی در پی آن است تا در برابر طردهای نامشروع، بدین تفاوت ها آری گوید، و بدین ترتیب، عقلانیت روشنگری را بسط دهد و دگرگون سازد.
اندیشه – که حاصل بسط خرد است از نخستین مراحل روشنگری – بدل می شود به مرزهای بیرونی صورت های دانش.
نشان داده می شود که این مرزها حتا درون قدرت هایی که طارد آنها هستند نیز در کارند: مرزهای شناخت به شیوه هایی ایجابی در هسته آن فعال اند.

پساساختارگرایی و روشنگری ناظرند به طرح پرسش ها، روش ها و اصولی که معضلات بغرنجی را هویدا می سازند که اندیشه باید با آنها بستیزد.
اندیشه، اگر بخواهد که یکسره گشوده باشد، نباید از این معضلات بگریزد. پرسش ها، روش ها و اصول چارچوبی فراهم می سازند برای آفریدن تصورات و مفاهیمی که مسائل را دگرگون می کنند تا سیطره منفی آنها بر زندگی را از بین ببرند.
این دگرگونی سازی باید بدون پنهان کردن آن سیطره انجام شود، و یا تظاهر به اینکه چنبره منفی این اصول را یک شبه می توان محو ساخت.
تنها جزم اندیشی است که وعده ی چنین معجزاتی را در زندگی می دهد…
منبع:
ویلیامز، جیمز (1397)، فهم پساساختارگرایی، ترجمه سید محمدجواد سیدی، تهران: نشر نیماژ، ص 241-240.




