دل نوشته علمی

بحران سه گانه جامعه شناسی (قسمت دوم)

در ادامه مقاله «بحران سه گانه جامعه شناسی» به بحران سوم پرداخته و سپس ارائه راه حل آمده است.

بحران نظری

جامعه‌شناسی از نظر نظری نیز وضعیت چندان بهتری ندارد و می‌توان گفت از دهه ۱۹۸۰ به بعد، در سراشیبی اُفت قرار گرفته است.

من قطعاً دلتنگ آن نوع انسجام نظریِ ارتدوکسی مرتون – پارسنز نیستم. به‌نظر من، با سقوط ساختارکارکردگرایی، یک گفت‌وگوی نظری سالم جای آن را گرفت؛ گفت‌وگویی که عمدتاً تحت سلطه‌ی مناظره میان مارکس و وبر بود، اما در عین حال فضای کافی برای چالش‌های نظریِ دیگر – مانند تعامل‌گرایی نمادین و قوم‌روش‌شناسی – نیز باقی گذاشت.

باید اعتراف کنم حتی در «روزهای خوب گذشته»، در سال‌های طلایی دهه‌های ۱۹۶۰ یا ۱۹۷۰، اعضای هیات علمی جامعه‌شناسی اغلب بر سر اینکه آثار کدام نویسندگان باید در درس نظریه جامعه‌شناسی اجباری گنجانده شود، به جدال می‌افتادند.

اکنون توافق حتی کمتر از آن زمان است، به‌ویژه از آن‌جا که جامعه‌شناسی – برای حفظ مخاطبان و جایگاه خود – به‌طور فزاینده‌ای به سمت برنامه‌های میان‌رشته‌ای مانند مطالعات زنان، مطالعات آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار، مطالعات آمریکایی‌های آسیایی‌تبار، مطالعات چیکانو، مطالعات فرهنگی و غیره گرایش پیدا کرده است.

تمام این حوزه‌ها، رشته‌های مشروع آموزشی و پژوهشی هستند که باید جایگاه خود را در دانشگاه‌ها داشته باشند، اما ادغام آن‌ها در جامعه‌شناسی، مرزهای رشته‌ای جامعه‌شناسی را مخدوش کرده است.

مقایسه با اقتصاد و تا حدی با علوم سیاسی آموزنده است. به نظر می‌رسد اقتصاددانان تا حد زیادی بر سر اینکه مبنای نظری این رشته چیست؟ توافق دارند.

تقریباً تمام اقتصاددانانی که می‌شناسم (و عملاً همه‌ی دپارتمان‌های اقتصاد در ایالات متحده، و به‌طور فزاینده‌ای حتی در اروپا) درک مشترکی دارند از اینکه چرا دانشجویان باید ابتدا دروس «مبانی اقتصاد خُرد» و «مبانی اقتصاد کلان» را بگذرانند تا بتوانند از پسِ دروس پیشرفته‌تر برآیند.

همچنین بر سر اینکه در این دروس چه مطالبی باید آموزش داده شود؟ اختلاف چندانی وجود ندارد؛ سیلابس‌ها آن‌قدر استاندارد شده‌اند که می‌توان انتظار داشت هر اقتصاددانی با مدرک دکتری، بدون آمادگی خاصی، بتواند هر یک از این دروس را تدریس کند.

پیش از آن‌که بیش از حد از اقتصاد (یا علم سیاست مبتنی بر انتخاب عقلانی) تمجید کنم، باید به غفلت شگفت‌انگیز از نظریه‌پردازان «کلاسیک» در هر دو رشته اشاره کنم. من در دانشگاه Yale ، درس نسبتاً محبوبی با عنوان «گونه‌های سرمایه‌داری» تدریس می‌کردم که بیشتر دانشجویان سال آخر و غالباً دانشجویان اقتصاد آن را انتخاب می‌کردند. این درس شامل متونی از برخی نظریه‌پردازان کلاسیک، مانند آدام اسمیت، کارل مارکس و جان مینارد کینز بود. با کمال تعجب دیدم که بیشتر دانشجویان اقتصاد، با اینکه در آستانه فارغ‌التحصیلی بودند، هرگز هیچ‌یک از این متون را نخوانده بودند.

بعدها دوستان اقتصاددانم به من گفتند که می‌توان در دپارتمان‌های معتبر، بدون هیچ آشنایی قابل‌توجهی با متون کلاسیک، مدرک دکترای اقتصاد گرفت.

بنابراین بله، در اقتصاد به‌ظاهر یک نظریه منسجم وجود دارد، اما این انسجام احتمالاً به این دلیل قانع‌کننده به نظر می‌رسد که دانشجویان هرگز با جدال‌های بزرگ نظریه‌پردازان کلاسیک مواجه نمی‌شوند.

این جدال‌ها شاید قدیمی باشند، اما فراموش کردن آن‌ها هنوز زود است – آن‌ها ممکن است بازگردند و این رشته را به چالش بکشند، همان‌گونه که کینز – و مارکس – در بحران مالی جهانی اخیر چنین کردند.

در مقابل، دپارتمان‌های جامعه‌شناسی یا نمی‌توانند بر سر محتوای یک درس مقدماتی به توافق برسند و در عوض مجموعه‌ای از دروس انتخابی با نظریه‌ها و معرفت‌شناسی‌های بسیار متفاوت ارائه می‌دهند، یا اگر تصمیم می‌گیرند یک درس مقدماتی الزامی داشته باشند، چیزی شبیه به «جامعه‌شناسی ۱۰۱» به دست می‌آید: ترکیبی درهم و برهم از موضوعات جذاب و فهرستی خسته‌کننده از «مفاهیم پایه»، شبیه دفترچه تلفن.

آیا اقتصاد در این زمینه راه درست‌تری را در پیش گرفته؟ یا این جامعه‌شناسی است که مسئله‌ی «مقدمات رشته» را به شکل معقول‌تری حل کرده است؟ من در بخش پایانی این یادداشت دوباره به این پرسش بازخواهم گشت، اما کاملاً روشن است که اقتصاد در تثبیت خود به‌عنوان یک رشته علمی، خدمت بهتری انجام داده تا جامعه‌شناسی.

روزی گفت‌وگویی داشتم با رئیس یکی از دپارتمان‌های جامعه‌شناسی، کسی که دوست داشت جامعه‌شناسی به‌صورت یک «علم نرمال» درآید و رویای یک درس جامعه‌شناسی ۱۰۱ را در سر داشت که بسیار شبیه به «مبانی اقتصاد خُرد» باشد.

تکثرگرایی (پلورالیسم) عالی است، به شرط آن‌که کسانی که در دو سوی سنگرهای فکری ایستاده‌اند بتوانند – و علاقه‌مند باشند که – با هم گفت‌وگو کنند. اما می‌توان گفت جامعه‌شناسی در آستانه‌ی نوعی هرج‌ومرج قرار دارد، جایی که خطوط ارتباطی رو به گسست است.

حتی نگران‌کننده‌تر اینکه: هرچه توافق خود را بر سر «متون کلاسیک» رشته‌مان از دست می‌دهیم، نسبت به این‌که پرسش‌های اصلیِ جامعه‌شناسی چه باید باشد؟ نیز نامطمئن‌تر می‌شویم.

جامعه‌شناسان زمانی توافقی نسبتاً معقول بر سر مسائلی داشتند که به‌نوعی «مالک» آن‌ها بودند، مسائلی مانند نابرابری‌ها (در قدرت، درآمد و شانس‌های زندگی، بر پایه‌ی طبقه، نژاد و جنسیت)، دستاوردهای شغلی و آموزشی، و تحرک اجتماعی.

اکنون نه‌تنها در شناسایی پرسش‌های پژوهشی خود دچار دشواری شده‌ایم، بلکه – و این برایمان شرم‌آور است – اقتصاددانان (و دانشمندان علوم سیاسی) بخش‌هایی را که زمانی قلمرو جامعه‌شناسی بودند، به تصاحب خود درآورده‌اند.

آیا دردناک نیست که مهم‌ترین کتاب‌ها درباره‌ی نابرابری اجتماعی در دهه‌ی گذشته را اقتصاددانانی مانند Thomas Piketty  و Joseph Stieglitz  نوشته‌اند، آیا ما عقب مانده‌ایم؟

راه خروج از بحران سه گانه جامعه شناسی؟

اجازه دهید این یادداشت نسبتاً بدبینانه را با مرور فضائل و نقاط قوت رویکرد جامعه‌شناختی به واقعیت اجتماعی به پایان برسانم و به همکارانم هشدار دهم که در تقلید از گرایش‌های جدید در اقتصاد و علوم سیاسی مراقب باشند.

نقطه قوت رویکرد جامعه‌شناختی، بازتاب‌پذیری (reflexivity) است.

اول از همه، جامعه‌شناسی دارای سنت طولانی‌ای است که با کارل مارکس آغاز می‌شود («ایده‌های طبقه حاکم در هر دوره ایده‌های حاکم هستند»)، و سپس کارل مانهایم («… نظرات، گزاره‌ها و نظام‌های فکری در موقعیت زیستی کسانی که آن‌ها را بیان می‌کنند، تفسیر می‌شوند») و نه کم‌تر از همه آلوین گولدنر («آینده روشنفکران و ظهور طبقه جدید») که همگی درباره‌ی این سوال تأمل کرده‌اند که سخنگو کیست؟ و نقش (سیاسی) جامعه‌شناس چیست؟

مادامی که جامعه‌شناسی «صدای بی‌صدایان» را بیابد، هواداران خود را نیز خواهد یافت. درست است که دانشجویان به سمت محافظه‌کاری گرایش یافته‌اند (اگرچه پس از بحران ۲۰۰۸-۲۰۰۹، نارضایتی از نابرابری‌های سرمایه‌داری جهانی کمی افزایش یافته است — ما همان ۹۹ درصدیم).

هرگاه جامعه‌شناسی به دغدغه‌های اکثریت – طبقه، نابرابری‌های نژادی و جنسیتی، قدرت، فقر، سرکوب، استثمار و تعصب – بازگردد، مخاطبان خود را خواهد یافت و آن روزهای خوب که دانشجویان به جای صندلی‌های خالی، در پله‌ها می‌نشستند، ممکن است بازگردد.

فراخوان Michael Burawoy برای «جامعه‌شناسی عمومی» فراخوانی محتاطانه برای همین هدف است و در مقایسه با بسیاری از دپارتمان‌های جامعه‌شناسی، دانشگاه Berkeley وضعیت نسبتاً خوبی دارد، با کلاس‌های پرجمعیت و دانشجویان تحصیلات تکمیلی باکیفیت.

اگر جامعه‌شناسی می‌خواهد ماموریت سیاسی خود را حفظ کند، نباید از روندی که اقتصاد در پیش گرفته پیروی کند. به گفته Joseph Stiglitz :

«اقتصاد بیش از آن‌که اقتصاددانان دوست داشته باشند، از یک رشته علمی به بزرگ‌ترین هوادار سرمایه‌داری بازار آزاد تبدیل شده است… [و چون] اقتصاد قرار است علمی پیش‌بینی‌کننده باشد، بسیاری از پیش‌بینی‌های کلیدی اقتصاد نئوکلاسیک تنها قابل رد هستند… اگر ایالات متحده می‌خواهد در اقتصاد خود موفق شود، ممکن است مجبور شود با اصلاح اقتصاد شروع کند».

اگر Stiglitz درست می‌گوید، جامعه‌شناسی نباید خود را به سبک مدل اقتصاد نئوکلاسیک اصلاح کند، اگر قرار است جوامع ما به جوامعی بهتر تبدیل شوند، جامعه‌شناسی نیز باید اصلاح شود و به نوعی باید به ماموریت سیاسی خود بازگردد؛ باید از اقتصاد، مطالعات مسائل بزرگ اجتماعی و چشم‌انداز انتقادی‌ای که ویژگی بارز جامعه‌شناسی کلاسیک مارکس و وبر بود را پس بگیرد.

(من این رویکرد را زمانی – نه با موفقیت زیاد در میان جامعه‌شناسان پیرو خودم – «جامعه‌شناسی نئوکلاسیک» نامیدم، که منظورم بازگشت به جامعه‌شناسی انتقادی کلان مارکسی-وبرینی بود، که در تضاد تند با حمایت بی‌چون و چرای اقتصاد نئوکلاسیک از سرمایه‌داری است. جامعه‌شناسی نئوکلاسیک قرارست، کلیشه‌ای را که اقتصاددانان باهوش‌اند و جامعه‌شناسان خیرخواه، و اقتصاددانان با مسائل بزرگ سر و کار دارند و جامعه‌شناسان با مسائل جزئی، رد کند.)

بسیاری از همکاران ما تلاش می‌کنند بحران روش‌شناختی رشته‌مان را با تبدیل جامعه‌شناسی به یک «علم نرمال» حل کنند، درست مانند مدل اقتصاد یا علم سیاست انتخاب عقلانی (که به‌طور فزاینده‌ای متکی بر داده‌های آزمایش‌های آزمایشگاهی است)، به جای آن‌که واقعیت را با دقت هرچه بیشتر توصیف کنند.

اما همان‌طور که اشاره کردم، آزمایش‌های آزمایشگاهی برای آزمون فرضیه‌های علّیتی عالی‌اند، اما مشکل جدی در اعتبار بیرونی دارند و شاید همین عمیق‌ترین دلیل باشد که بسیاری از «پیش‌بینی‌های علمی» اقتصاد نئوکلاسیک غلط از آب درآمدند.

همکار عزیزم، Gilles Saint-Paul از مدرسه اقتصاد پاریس، مدتی پیش در یک سمینار علمی در دانشگاه نیویورک ابوظبی شرکت کرد و پرسشی مطرح کرد: آیا اقتصاد یک علم است؟ او پاسخ قانع‌کننده‌ای داد.

چگونه می‌تواند علم باشد وقتی از داده‌های با کیفیت پایین و مدل‌هایی استفاده می‌کند که قابل ابطال نیستند؟ Gilles پیشنهاد داد که اقتصاد یک «فعالیت فرهنگی» است؛ اقتصاد چارچوب‌های بحث را تعیین می‌کند، نه اینکه پیش‌بینی‌های قابل ابطال ارائه دهد.

همانطور که قبلاً اعتراف کردم، من نیز پرسش «چرا» را پرسشی پربارتر از «چگونه» می‌دانم و دشوار می‌توانم پژوهش اجتماعی را که قابل ابطال نیست، به‌عنوان پژوهش خوب بپذیرم. اما مانند وبر که درباره عینیت به مثابه از «عینیت» سخن گفت، من نیز تمایل دارم درباره علوم اجتماعی از لفظ «علوم» استفاده کنم.

هیچ‌کدام از علوم اجتماعی «علم» به معنای دقیق کلمه نیستند (اگر علم یعنی بدنه‌ای از پیشنهادها که روابط علّیتی در آن قابل آزمون باشد).

عمل اجتماعی در معنای هابزی یا پارسونی «ارادی» است، یعنی همیشه فرض می‌کند یک «عامل» وجود دارد که می‌تواند انتخاب کند (هرچند تحت شرایط معین). همانطور که مارکس به‌دقت مشاهده کرد (در جمع‌بندی بحث میان «اراده آزاد» و «تعیین‌گرایی اجتماعی»):

«انسان‌ها تاریخ خود را می‌سازند، اما … تحت شرایطی … داده‌شده و منتقل‌شده از گذشته این کار را می‌کنند».

افراد انتخاب می‌کنند و این انتخاب‌ها فقط به طور احتمالی (تصادفی) با وجودشان مرتبط است، نه به طور قطعی.

وبر درست می‌گوید، ما می‌توانیم رفتار مردم را تفسیر کنیم، اما هرگز نمی‌توانیم بگوییم کدام یک از اعمالشان «عقلانی» است و نمی‌توانیم پیش‌بینی کنیم که آن‌ها به طور عقلانی چه خواهند کرد؟ یا می‌توانند انجام دهند؟

از این نظر، جامعه‌شناسی تفسیری از اقتصاد علمی (یا علوم سیاسی) با رویکرد انتخاب عقلانی جلوتر است و اگر جامعه‌شناسان از همکاران «علمی‌تر» اقتصاددان یا دانشمند علوم سیاسی خود تقلید کنند، مرتکب اشتباه خواهند شد.

جنبه‌ی دیگری که جامعه‌شناسان نسبت به سایر «علوم اجتماعی» برتری دارند، همین است: آنچه مرا به جامعه‌شناسی جذب کرد، بازتاب‌پذیری انتقادی (critical reflexivity) درباره داده‌هایی بود که جامعه‌شناس‌ها معمولاً استفاده می‌کنند (و این موضوع برای پژوهشگران کیفی حتی بیشتر صدق می‌کند).

روزی با یک پژوهشگر برجسته کار می‌کردم که تمام عمرش تحقیق پیمایشی انجام داده بود و زمانی که به پنجاه سالگی رسیده بود به من اعتراف کرد که هیچ‌گاه در زندگی‌اش مصاحبه‌ی شخصی انجام نداده است.

این موضوع برایم بسیار شگفت‌انگیز بود: چگونه می‌توان به پاسخ‌های مردم به یک سوال سطحی در یک پرسشنامه اعتماد کرد؟ مگر این‌که آن سوال‌ها را از نزدیک پرسیده باشی و شرمندگی‌های پاسخ‌دهندگان را هنگام مواجهه با سوالی که از یک نظریه اجتماعی بی‌ربط گرفته شده و نه از زندگی واقعی، دیده باشی.

قوم‌نگاران (Ethnographers) که توسط Howard Becker آموزش دیده بودند، بهتر می‌دانستند: باید «در شرایط اجتماعی غرق شد» تا بدانی سوالات درست چیستند.

من از Bob Emmerson، Jack Katz، Elijah Anderson، Mitch Duneier و چند قوم‌نگار دیگر یاد گرفتم اینکه چقدر باید در ثبت مشاهدات (و مصاحبه‌های) مردم‌نگاری دقت کرد تا بتوان مطمئن شد که واقعاً واقعیت اجتماعی را دریافته ایم.

البته پژوهشگران پیمایشی هم چنین دقتی دارند – منظورم این نیست که قوم‌نگاری را بر پژوهش پیمایشی برتری دهم، بلکه فقط می‌خواهم به بازتاب‌پذیری انتقادی جامعه‌شناسی درباره معنای داده‌ها و نحوه جمع‌آوری آن‌ها اشاره کنم.

نتیجه‌گیری من این است که جامعه‌شناسی بهتر است خود را به عنوان «علم» بپذیرد، نه علم به معنای دقیق و مطلق کلمه. بله، ما باید بپرسیم «چرا؟»، اما باید نسبت به کیفیت پاسخ‌مان به این پرسش شکاک بمانیم، و اقتصاد و علوم سیاسی نیز بهتر است که در این زمینه از جامعه‌شناسی کمی فروتنی یاد بگیرند.

پس نکته کلیدی این مقاله کوتاه چیست؟

جامعه‌شناسی واقعاً در یک بحران سه‌گانه قرار دارد. این [بحران] به چالش «علمی» ناشی از اقتصاد نئوکلاسیک و علوم سیاسیِ انتخاب عقلانی، به شیوه‌ای نادرست پاسخ می‌دهد.

چنان که جامعه‌شناسی یا آن‌ها را تقلید می‌کند، یا به سمت رشته‌های بین‌رشته‌ای مد روز می‌رود تا مخاطبان از دست رفته‌اش را بازپس گیرد.

توصیه‌ی خود من این است که به سنت کلاسیک مارکس و وبر، زمانی که جامعه‌شناسی قادر به مواجهه با مسائل بزرگ بود، بازگردیم، نه اینکه نقش نیکوکاران را بپذیریم، و اقتصاددانان را «باهوش» فرض کنیم.

واکنش جامعه‌شناسی به اقتصاد نئوکلاسیک و علم سیاست انتخاب عقلانی، ممکن است واکنش اشتباهی باشد – یا به یک «علم عادی» دیگر تبدیل شود یا دقت را کنار بگذارد و به روایت PC تبدیل شود.

چرا به سنت کلاسیک مارکس و وبر بازنگردیم، زمانی که جامعه‌شناسی پرسش‌های بزرگ را مطرح می‌کرد و در حالت بازتابی و تفسیرگرایانه خود، چالشی جدی برای اقتصاد (و علوم سیاسی نوپای آن زمان) بود؟ چرا جامعه‌شناسی‌ای چپ‌گرا، انتقادی و نئوکلاسیک شکل نگیرد؟

منبع:

نویسنده: Ivan Szelenyi

نشریات جامعه شناسی

نشریات انگلیسی در حوزه های گوناگون جامعه شناسی معرفی می شوند تا علاقمندان ضمن آشنایی و مطالعه دستاوردهای نظری جدید به فرصت همکاری نیز دست یابند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا