علمی توصیفی

فرق بین سیاست مدار و روشنفکر سیاسی در چیست؟

سیاست مدار و روشنفکر سیاسی هر دو در قلمرو اندیشه و قدرت عمل می‌کنند، اما نقش، هدف و شیوه‌ی عمل آن‌ها ماهیتی متفاوت دارد.

سیاست مدار در عرصه‌ی تصمیم‌گیری واقعی حضور دارد؛ او درگیر محدودیت‌های اجرایی، ساختارهای حکومتی، منافع گروهی و فشارهای اجتماعی است.

سیاست مدار موظف است بین «بایدهای اخلاقی» و «ممکن‌های عملی» تعادل برقرار کند.

او در نهایت با عدد، آمار، رای، بودجه و تصمیمِ کوتاه‌مدت سروکار دارد؛ موفقیتش با میزان تاثیرگذاری و کارآمدی سنجیده می‌شود، نه الزاماً با عمق اندیشه‌اش.

برای مثال، سیاست مداری که در بحران اقتصادی تصمیم به حذف یارانه می‌گیرد، شاید از نظر اخلاقی در معرض انتقاد باشد، اما از نگاه اجرایی به دنبال ثبات کشور است. در ذهن او، واقعیت‌های ممکن مهم‌تر از آرمان‌های کامل هستند.

در مقابل، روشنفکر سیاسی نه در پی اجرا که در پی تبیین، نقد و گشودن افق‌های تازه‌ی فکری است.

او در فاصله امن می‌اندیشد، بدون اینکه الزاماً در قدرت باشد یا به رای نیاز داشته باشد.

روشنفکر وظیفه دارد آنچه را در عرصه‌ی تصمیم‌گیری فروکاسته شده یا مسکوت مانده، دوباره نمایان کند؛ به عبارتی، او وجدانِ بیدارِ قدرت است، نه مجری آن.

در عمل، تفاوت بنیادین میان این دو در زبان عمل و زبان معناست.

سیاست مدار بیشتر می‌پرسد چه باید کرد تا قدرت حفظ شود یا مشکلات فوری حل شود؟

اما روشنفکر سیاسی می‌پرسد: چرا اصلاً چنین وضعیتی ایجاد شد و آیا سازوکارهای قدرت عادلانه‌اند؟

سیاست مدار ناگزیر از مصالحه است چون با انسانِ واقعی، منابع محدود و فشار زمان مواجه است؛ او اگر همه‌چیز را به نام اصول کنار بزند، نمی‌تواند نظام را اداره کند.

اما روشنفکر سیاسی اگر در اصول کوتاه بیاید، استقلال و مشروعیت فکری‌اش را از دست می‌دهد.

او دشمن سازشِ بی‌تامل است چون پیامدهای آن را در عمق فرهنگ و ذهن انسان‌ها می‌بیند، نه فقط در کوتاه‌مدت اقتصادی یا امنیتی.

به همین دلیل، رابطه‌ی این دو غالباً پرتنش اما ضروری است، جامعه‌ی بدون سیاست مدار گرفتار خیال‌پردازی می‌شود و جامعه‌ی بدون روشنفکر سیاسی، در دایره‌ی تکرار قدرت گرفتار می شود.

هر دو به یکدیگر محتاج‌اند سیاست مدار برای تصحیح مسیر، به نگاه انتقادی روشنفکر نیاز دارد، و روشنفکر برای عملی شدن آرمان‌هایش، به ساختارها و تصمیم‌های سیاست مدار متکی است.

در تاریخ معاصر بارها دیده‌ایم که وقتی روشنفکران از میدان حذف می‌شوند، سیاست به بوروکراسی بی‌روح بدل می‌گردد، و وقتی سیاست از عمل تهی شود، روشنفکری به خطابه‌ی بی‌اثر در گوش تاریخ تبدیل می‌شود.

با این حال، مرز میان سیاست مدار و روشنفکر سیاسی همیشه ثابت نیست؛ گاهی یک فرد می‌تواند هر دو نقش را ایفا کند، اما چالش بزرگ همینجاست قدرت، استقلال اندیشه را تهدید می‌کند.

روشنفکر، به ذات خود، باید بتواند در برابر قدرت بایستد و نقد کند، حتی اگر آن قدرت از نظر او «خوب» یا «خودی» باشد.

اما سیاست مدار، به اقتضای جایگاهش، ناچار است بخشی از ایده‌ها را برای حفظ نظم یا پیشبرد اهداف کنار بگذارد.

در نتیجه، روشنفکر سیاسی نماینده‌ی حافظه‌ی اخلاقی جامعه است؛ او یادآوری می‌کند که منفعت نباید بر حقیقت غلبه کند.

در مقابل، سیاست مدار نماینده‌ی اراده‌ی اجرایی جامعه است؛ او یادآوری می‌کند که حقیقتِ بدون برنامه و عمل، صرفاً در صفحه‌های کتاب باقی می‌ماند.

تفاوت آن‌ها تفاوت میان چراغی است که راه را نشان می‌دهد با کسی که در تاریکی، قدم‌به‌قدم مسیر را می‌سازد.

یکی رویا را حفظ می‌کند تا جامعه جهت خود را گم نکند، دیگری واقعیت را سامان می‌دهد تا رویا به عمل نزدیک شود.

جامعه‌ی سالم، نه با حذف یکی، بلکه با گفت‌وگوی میان این دو نیرو پیش می‌رود؛ گفت‌وگویی که اگر از میان برود، یا سیاست به بی‌فکری می‌افتد، یا روشنفکری به بی‌عملی.

در پایان، می‌توان گفت سیاست مدار زبان قدرت است و روشنفکر سیاسی زبان وجدان؛ لذا ساختاری که بتواند میان این دو زبان پلی از احترام و نقد متقابل بسازد، از سقوط در تندروی یا جمود در میان شعارها نجات خواهد یافت.

دکتر مصطفی آب روشن

پژوهشگر. دکتری جامعه شناسی. حوزه تحقیقات؛ آسیب های اجتماعی و جرم شناسی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا