علمی تحلیلی

ایرانیان و افسانه سیزیف

سیزیف (Sisyphus) در اساطیر یونان به خاطر فاش کردن راز خدایان محکوم شد تا تخته سنگی را به دوش گرفته و تا قلّۀ یک کوه حمل کند، اما همین که به قله می‌رسد، سنگ به پایین می‌غلتد و سیزیف باید دوباره این کار را انجام دهد. 

سیزیف محکوم می شود که این کار تکراری و ملال آور را بارها و بارها انجام دهد، اما بی آن که  به نتیجه ای دست یابد و بی آن که راهی برای رهایی از این کارِ بیهوده و بی سرانجام بیابد.

آلبرکامو نویسنده اگزیستانسیالیست فرانسوی در کتاب «افسانه سیزیف» می‌گوید پیروزی وی در «آگاهی» (Consciousness) است.

مروری بر تاریخ ایرانِ معاصر این موضوع را تا حدودی روشن می سازد که ایرانیان در چنبرۀ انبوهی از مسائل و مشکلات گوناگون گرفتار آمده اند و تو گویی محکوم شده اند که کارهای بیهوده ای را بارها  انجام دهند و چندان هم به نتایج سودمند و مطلوب دست نیابند مانند سیزیف.

این وضع و حال ناگوار و دردآور بیش از یکصد سال است که در جامعۀ ایران بارها و بارها تکرار شده و راه برون رفت از آن نیز هنوز پیدا نشده است و پرسش اساسی ای که در این زمینه مطرح می شود این است که: چرا ایرانیان چنین سرنوشتی پیدا کرده اند؟!!.

همان گونه که آلبرکامو در کتاب مورد اشاره بیان داشت راه برون رفت از این وضع بغرنج رسیدن به «آگاهی» است و این گونه به نظر می رسد تا مادامی که عموم جامعۀ ایران به سطحی از «آگاهی مطلوب» دست نیابند، نخواهند توانست از این وضع و شرایط دشوار و نامطلوب رهایی یابند.

اما، پرسش دیگری که در این راستا  مطرح می شود این است که رسیدن و دست یابی به آگاهی چگونه ممکن است؟ و این که چرا تاکنون چنین آگاهی ای به دست نیامده است؟

به عبارت دیگر، موانع پیش روی ایرانیان برای دست یابی به آگاهی کدام اَند؟

و چرا آن موانع از پیش پای شان برداشته نشدند تا مسیر دست یابی به آگاهی هموار شود؟

و مهم تر این که آیا دست یابی به آگاهی تضمین کننده برون رفت از شرایط بغرنج و ناگوارشان است یا نه؟

اما درباره این پرسش که «آگاهی چیست و این که آگاهی مطلوب کدام است؟» بی آن که بخواهم شرحِ گزارش گونه ای از انواع تعاریف طرح شده از موضوع آگاهی که توسط فیلسوفان و روان شناسان عرضه شده است، ارائه نمایم می توان گفت:

«دست یابی انسان به سطحی از درک و فهم درباره این که خودِ واقعی اَش چیست؟

و کدام است و نسبت و رابطه خود را در آغاز با این خودِ واقعی اَش و سپس با دیگران از یک سو، و نسبت و رابطه خود را با زندگی، جهان، جامعه، تاریخ و فرهنگ و به طور کلی با نهادها و ساختارهای تاریخی، اجتماعی و فرهنگی از سوی دیگر روشن و مشخص نماید.

این که در کجای تاریخ ایستاده است؟

از زندگی چه می خواهد؟

اساساً هدف غایی و بنیادین اَش در زندگی این جهانی چیست؟

در همین راستا می توان گفت که آگاهی مطلوب نیز رسیدن به این سطح از شعور و فهم است که زندگی بیش و پیش از همه در سه مشخصۀ اصلی و اساسی ارزشمندی، خوشی و خوبی خلاصه می شود و هر چیزی در این جهان از فرهنگ و تاریخ گرفته تا نهادهای اجتماعی و تا دین و مذهب، تا ایدئولوژی ها و مکتب ها، تا تئوری های فلسفی و علمی، تا ادبیات و عرفان و خلاصه همه چیز می بایست در خدمت انسان قرار بگیرند تا او را به ارزشمندیِ زندگی، خوشیِ زندگی و خوبیِ زندگی رهنمون شوند.

لذا، هر چیزی که آدمی را از این سه هدف بنیادین یک زندگیِ اصیل و آرمانی باز دارد، جعلی و بدلی و درواقع، مسأله نما بوده و ضرورت تام دارد که انسان از آن ها به دور باشد.

مبتنی بر چنین تعریفی از آگاهی است که می توان گفت ایرانیان دست کم در یکصد سال اخیر هیچ گاه به معنای واقعی کلمه به دنبال آگاهی و آن هم آگاهی مطلوبی که در سطور پیشن بدان اشاره شد، نبوده اند و شوربختانه این که دُن کیشوت وار زندگی و زیست این جهانیِ خود را کم و بیش صرف امور بیهوده ای نموده اند که پیامدها و نتایج خرسند کننده و رضایت بخشی برای شان به همراه نداشته است.

این که امروزه بسیاری از ایرانیان از پسِ گذشت دهه ها و بلکه سده ها چنین خود را تلخ کام و حتی ناکام تصور می کنند، ریشه در عدم آگاهی شان دارد.

اما، شوربختانه این که نخواسته اند پذیرای آن باشند و همواره به دنبال عواملی در بیرون از آگاهی خویش گشته اند و نه تنها چیزی نیافته اند، بلکه به انواع موهومات و توهمات چنگ زده اند و در نهایت خسته و ناکام نیز شده اند.

ایرانیان همواره ریشه های مشکلات شان را در بیرون از خود و فرهنگ شان جستجو کرده اند و می کنند و می پندارند که «دیگرانی» هستند که آنان را به این روز انداخته اند و نمی خواهند بپذیرند که آن دیگران همان خودشان و فرهنگ شان است و نه افرادی، یا نهادهایی و یا کشورهایی در بیرون از ساحت وجودی و فرهنگی شان.

روشن است که تا زمانی که چنین پندارۀ نادرست و غیرمنطقی ای در میان بیشتر ایرانیان ساری و جاری باشد، بسیار دور از ذهن خواهد بود که زندگی و زیست شان بهبود یابد و به سامانی برسد.

دکتر محمدباقر تاج الدین

جامعه شناس، استاد دانشگاه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا