علمی توصیفی

تولستوی در جنگ و صلح

خلوت و تنهایی های تولستوی و خلق و خوی برآمده از این تنهایی ها؛ وی را بر آن می داشت تا با روستایی ها و دهقان هایی که برای زمین ها و املاک وسیع وی کار می کردند، در بعضی ایام هم اتاق و هم خوراک شود، یا به سادگی آنان لباس بپوشد.

پیشاپیش پذیرای زندگی و مرام اشتراکیِ زیستن با آنها باشد _ پیش تر از اینکه حکومت شوراها توسط لنین تاسیس شود _ همیشه در پسِ مراودات و معاشرات و مکاتبات شخصی وی این نوع کوشش برای ساده زیستی به چشم می خورد.

به قول اشتفان تسوایک؛ گرچه تولستوی با کارگران و دهاقینِ مزرعه و املاک ِوسیع اش همنشین و خاک نشین می شد، ولی هنوز نمی توانست آن روحیه بورژوازی که ناشی از طبقه ای بود که در آن می زیست را از سَر بتکاند.

یا اینکه شور و شوقی که در توصیف ادوات ِجنگی در رمان عظیم جنگ و صلح که برابر با وسعت معنایی و پهناور سرزمین روسیه است، در پس چهره اخلاقی و پارسامنش وی هرگز پنهان نمی گشت، چهره ای که گاه از پس ِدستان ناپلئون که برای پیشروی دستور صادر می کرد، رُخ نشان می داد.

و گاهی کفش ها و یراق و چرم مخصوص پوتین ِیک افسر را در میدان جنگ با مختصاتِ گل و لایی که همراه دارد، به وضوح به ارکانِ تصویری صحنه توصیفی می افزود.

تولستوی خالق بی همتای تصاویر بدیع  پیشروی ها و عقب نشینی ها در رمان جنگ و صلح است.

عقب نشینی ناپلئون پس از ترک مسکو از جاده فرعی کالوگا، عقب نشینی ارتش روس تا شهر موژائیسک، و سپس اسمولنسک.

تولستوی در توصیف جاده اسمولنسک _مسکو تا پای دروازه شهر مسکو و وقوع جنگ نهایی بوردینو صدای سم اسب ها و طبل سربازان و غرشِ توپ ها را بارها و بارها در خود به تجسد، زنده زایی نموده، سپس با کشف اراده روحی محرک این جدال ها در خودش و اندیشیدن بدان آن ها را با تصویری قابل لمس و عینی به متن رمان پیوند می زند.

فرو ریزش دیوارهای شهر اسمولنسک، طی نبرد؛ دیواری که بر سر اسب ها بر اثر شدت انفجار توپ های فرانسوی می ریزد، بازنمایی از هم گسیختگی نظم ارتش روسیه، توصیف شهامت سربازان روس که به سختی و علی رغم صدور دستور عقب نشینی توسط مافوق شان، مایل به ترک نبرد و عقب نشینی از شهر اسمولنسک نیستند.

جاده اسمولنسک_مسکو که پس از فتح شهر اسمولنسک، ارتش خروشان فرانسه (گراند آرمه) از طریق آن پیش به سوی احتراق و سوختن شهرِ چوبی ایمانِ مسکو می راند.

و قزاق هایی که تیغ در جهتِ معکوس، به نیت عقب نشینی از نیام بر می آورند.

عشق های دوران تزار، مجالس رقص، بی پروایی بروز و نمود عشق ها، دلداگی ها، خیانت ها، دوئل ها.

و خیزش مردمی برای جلوگیری از ناپلئون که تا وایازوما پیش آمده و خالی گذاشتن شهرِ مسکو پایتخت تزار توسط فرمانده پیر و مُسنِ ارتش روس (کوتوزوفِ کچل و با تجربه) و صحنه هایی که تولستوی از جزییات گفتگوهای پیرامون این عقب نشینی توسط کوتوزوف با دستیارانش به تصویر کشیده است.

از سویی دیگر، در جایی که تولستوی بایست چهره دشمن متجاوز به خاک کشورش را توصیف کند، به عنوان یک ناظر بی طرف _آن سان که از دلهره و تشویش همچنین دلاوری های روس ها می نویسد_ درباره کیفیت پیشروی و سازمان ارتش فرانسه و ناپلئون نیز می نویسد.

صحنه پیشروی فرانسوی ها و امیدهای متعدد برای صلح و پذیرش شکست از سوی تزار که اینک مسکو را از دست داده است.

جایی که ناپلئون به  نهایت آرزوی لشکر کشی خویش رسیده؛ اراده روحی بزرگ تاریخ ناپلئون (به قول هگل) پس از فتح و داخل شدن به مسکو، پایتخت مرموز و رویایی اروپای نیمه متمدن و قلب سرزمین روسیه پس از فتح پایتخت های بزرگ اروپا در پشت سرش نظیر: مادرید، وین، رم، ورشو، و برلین در میانه شهر مسکو، هر روز خود به عنوان مجری عدالت بین مردم شهر، سوار بر اسب سفیدش حاضر و ناظر می شود.

اما در نهان چشم به سن پترزبورگ شهری که تزار به آن گریخته، برنامه صلح دارد.

ناپلئون آماده است، اولین پیشنهاد صلحی که از سوی تزار با هر شرایطی می رسد را بپذیرد، تا به قول تولستوی بتواند ارتش عظیم اش را که از فقدان آذوقه و تدارکات پس از پیمودن کیلومترها مسافت و زد و خورد در پای دروازه مسکو، اینک در نهایت فرسودگی قرار گرفته، از هلاکت برهاند.

سرزمینِ پیرنگ رمان جنگ و صلح، جایی که در استپ های وحشی آن ارتش مدرن فرانسه دفن می شود؛ نماینده روحیه تمام ملت و تاریخِ مقاومت روس هاست.

جایی که آنها پس از نبرد معروفِ بوردینو که پذیرای شکست نیز می شوند؛ مقاومت را به سرحدات بدویت می رسانند و مسکو پایتختِ سرزمین روسیه را در حالی به فرانسوی ها تحویل می دهند که به فاصله بیست و چهار ساعت پس از اینکه آن را تخلیه کردند، و پیش قراولانِ _مارشال نئی_فرانسوی، دسته های پراکنده ارتش روس را از شهر تاراندند، در پیشِ چشمان ِناپلئون، شهر را به آتش کشیدند.

قصه های هزیمت، جوانمردی و ناجوانمردی، دلیری و بزدلی، همه گی به همراه نت های اندوهناکِ اندیشه و قلم تولستوی به تاروپود و ردای سترگِ رمان، در کام ِمخاطبش، طعم ِواقعیت می چشاند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا