دل نوشته علمی

عصیان به مثابه مواجهه دائمی انسان با هستی

تمامی انسان ها در این جهان و در طول زندگی خود دست به عصیان زده اند و تو گویی که عصیان جزیی جدایی ناپذیر از جوهره وجودی هر انسانی است.

تمامی سخن در این است که مواجهه دائمی انسان با هستی خواه ناخواه او را به عصیان وا می دارد.

اگرچه این عصیانی که از آن سخن می رود ابعاد و اشکال گوناگون دارد، اما به هر حال نامی به جز عصیان ندارد.

از یک سو تنهایی، اضطراب، بی معنایی و مرگی که هستی به انسان ها عرضه می کند، راهی جز عصیان پیش پایش نمی گذارد.

از سوی دیگر، آدمی در برابر هجوم بی امان انواع نابرابری ها، محرومیت ها، محدودیت ها، فقدان ها، نابرخورداری ها، ستم ها، غم ها، ماتم ها، سرگشتگی ها، آوارگی ها، افسوس ها و حقارت ها اگر عصیان نکند، پس چه راه دیگری پیش پای او وجود دارد؟

آدمی در این جهان به طور دائم در مواجهه با هستی قرار دارد و تو گویی که راه فراری برای او وجود ندارد و مواجهه با هستی البته مواجهه ای سهمگین است، به گونه ای که او را به عصیان می کشاند.

از روزی که آدمی پای به هستی می گذارد مواجهه اَش با آن آغاز می شود و لحظه ای نمی تواند خود را از این مواجهه برهاند.

بودن و زیستن در هستی آن چنان تمام ساحت های وجودی آدمی را در بر می گیرد و به تسخیر خویش در می آورد که راهی جز مواجهه با  آن برایش باقی نمی گذارد.

چنین مواجهه ای با هستی از آن جا که دائمی و پیوسته صورت می گیرد، اگر نگوییم همواره دست کم در موارد قابل توجهی ناخوشایند و غمگنانه بوده و همین ناخوشایند بودن است که آدمی را چنان نگران و ناراحت می کند که دست به عصیان می زند.

این گونه به نظر می رسد که عصیان آدمی در قالب کنش گری هایی چون:

پرسش گری ها،

چون و چرا کردن ها،

نقادی ها،

نپذیرفتن ها،

نخواستن ها،

جدال ها، جنگ ها، 

گریستن ها، انزوا طلبی ها، تسلیم ها، خودکشی ها، خودزنی ها، بی قراری ها و شورش ها خودنمایی می کند.

بیهوده و گزاف نیست اگر گفته شود که حتی شادی های آدمی در این جهان نوعی عصیان تلقی می شود، چرا که با این کار در برابر شوربختی هایی که هستی به او تحمیل می کند، می ایستد و ستیز می کند و در نهایت راه رهایی را جست و جو می کند.

این که گفته می شود چندین و چند ایماژ (تصور) از هستی نزد انسان ها وجود دارد که یا توسط ادیان گوناگون به او عرضه شده است یا توسط خود وی ایجاد شده است، همگی حکایت از نوعی عصیان علیه هستی دارد.

برای مثال ایماژ بازار، ایماژ زندان، ایماژ رقص، ایماژ قفس، ایماژ پرواز و سایر ایماژهایی که نزد عارفان، اندیشمندان، فیلسوفان و رهبران دینی ارائه شده است، همگی از نوعی عصیان در مواجهه با هستی حکایت می کنند.

آدمی با آمدن و حضور در این جهان کم و بیش دریافته است که وارد هستی ای شده است که او را در بر گرفته و اگر بخواهد علیه آن عصیان نکند، یعنی دست به کنش گری هایی نزند خود را بازنده تمام عیار خواهد یافت.

آدمی عصیان می کند تا اعلام کند که هستی را دیده، شنیده، خوانده، فهمیده، کاویده، به پرسش گرفته، نقد کرده و راه رهایی از آن را جست و جو کرده است.

عصیانِ آدمی نشانه بودن در این هستی و جست و جوگری و فهمیدنِ آن است تا از پسِ چنین بودن و فهمیدنی بتواند هستی را تا حد امکان به تسخیر خویش درآورد و اعلام پیروزی کند و از این طریق بگوید که موجود عقلانی و صد البته اشرف مخلوقات است.

تا حدودی روشن است که چنین کنشگری هم نتایج سودمند و هم نتایج زیان باری برای آدمی به همراه داشته است و تو گویی که گریزی و گزیری از چنین نتایجی هم نداشته است.

موضوع این است که دست به عصیان زدن این گونه نبوده و نیست که فقط سودمندی برای آدمی به دنبال داشته باشد و زیان و ضرری نداشته باشد.

ضمن این که آدمی در مواردی حتی با آگاهی از این که دست به عصیان زدن، نتایج زیان باری برای وی خواهد داشت، دست به چنین عصیانی زده است.

براین اساس، شاید مجاز باشیم این جمله معروف دکارت که درباره انسان گفته بود: «من می اندیشم، پس من هستم» را به جمله «من عصیان می کنم، پس هستم» تغییر داد!!

ممکن است برخی افراد  از عصیان گری انسان صرفاً برداشت منفی داشته باشند و تصور کنند که عصیان گری جنبه منفی وجود آدمی در این جهان است، اما مبتنی بر توضیحی که ارائه شد، عصیان آدمی جزیی از هسته وجودی انسان بوده و می توان تلقی مثبت نیز از آن ارائه نمود.

دکتر محمدباقر تاج الدین

جامعه شناس، استاد دانشگاه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا