علمی تحلیلی

فرانسیس بیکن؛ سلاخی سوژه در هیئت اشیا

فرانسیس بیکن نقاش اکسپرسیونیسم ایرلندی-انگلیسی است، که تحت تاثیر آثار پیکاسو، خصوصاً کژنمایی هایی که وی از چهره سوژه ها روی بوم به تصویر می کشید، از ریخت افتاده گی و کژنمایی های خویش را در آثارش بر روی پیکره های انسانی و گاهاً غیرانسانی ترسیم می نمود.

همان واپاشی و عنصر اضمحلالی که پیکاسو در نمایش سیال زندگی از پس پرده ظاهر چهره های انسانی، به تصویر می کشید؛ با تغییر نقطه اثر و میدان دید، در آثار -فرانسیس بیکن- به کل پیکره سوژه، تعمیم داده شده، به نحوی که عریان نمایی وی تمامی کالبد سوژه را هدف قرار می دهد.

تامل بیکن در -زیست انسان مدرن –  و دریافتن نیروهای متلاشی کننده آن که از فوراره ی اجتماعی و علامت سوبژکتیویته آن بیرون می زند، بصورت بی رحمانه و بی شکل بر قالب بی جان واریز می شود.

-گوشت پیکره هایی- که محل اصابت واقعیت قرار گرفته اند، نه با چهره بیرونی بل با تمامت خود، حاوی چهره واقعی، با-مفصل بندی- تازه ای که بیکن بدان ها، خارج از چهره نمادینی که در عالم واقع دارند و متکثر و بیگانه با خود، عریان می شوند، طوری که اثرگذاری نیرویی، و ریسمان های نامرئی گذار نیروها، باسیطره ای بی‌کران، محاصره شان می کند.

گزینش درد و رنج ناشی از شکل پذیری، خارج از شفافیت، به رنگ ارگان و عصب و عضله، در تلاقی ترکیب، تمامت پیوستار تاریخ سوژه را روی کالبد، با ساتور واقعیت مضمحل می کند.

اَشکال متصل بهم و خارج از اراده و اعاده کالبد؛ که هر یک برای خود، سازی جداگانه را در منحنی رنج کوک‌ می گردانند، انگشت اشارتی در بی نهایت جهت در تابلو می شوند.

سیل ازدحام نیروها بصورتی بی چون و چرا و خارج از قاعده و دیوانه وار، کالبد پر از ابهام سوژه را از هر پرسش و پاسخی، در رسای متن وجودی و حضوری خویش، تهی می کند.

کالبدی که خارج از درایت روح، یا در عین سابقه آن، بصورتی گستاخانه و مستعد و سرطانی شکل یابی می کند، تا جایی که به کوچک ترین کاربرد ارگانیک اش، همان تلالوی -حیوانیت و آسیب- و در دسترس بودن، تقلیل یابد.

کالبد تصویر شده توسط بیکن روی بوم ‌تابلو، کالبدی است رو به اسقاط و تهی از تاریخ و پیوستار شکل گرفته اش، بیرون از ریل واقعیت، خود را به شکلک های تنبیهی خویش -ناشی و گریزان از کنترل و فشار -تسلیم می کند.

آخرین حرف ها قبل از اینکه مرکب تهی کالبد، در دام و حفره تاریخ فرو رود، بصورت نمایش لختی گوشت و اندام ویران، و حرکتی در هر جهت که باشد … با صدا و جیغی که بیرون متن تولید می کند، گفته می شود، موجودی ویران که به حال خود رها شده، خارج از نظم و تابعیت متافیزیک کنش، به دامان ویرانی خویش آغوش می گشاید، چون حیوانی که در مراسم تشریح، سر از تن اش جدا گشته، اینک بدون سر، در مسیر فشار ناشی از گردش خون، و رهایی که منجر به تهی شدن می شود، رقص نیستی را بر تاریخ مرگ اش بیرون از درایت و حاکمیت ماده در آفرینش شکل ها در طبیعت، آغاز می کند.

سوژه های بیکن خارج از باز و بست و گشایشی که تاریخ متافیزیک اَشکال، در نحوه های حضور برای آنها برگزیده، ضمن احاطه و دانشی که بر ویرانی خویش در عین گنگ بودن بطور پارادکسیکال می یابند، دهن کجی برون رفت-نقش- را از صورت و شکل، به نمایش می گذارند.

اجزای زنده ای که پس از قربانی، بجای خون خویش، خط اثر اضمحلال و کران نابودی را با چشمان مخاطب، پیش روی خویش رقم می زنند.

آنها اینک از ثبت واقعیت، و داغ نقش و تحمل وظیفه به عنوان مرکبی اشغال شده توسط روح، گریخته اند، و این دم ساز ناسازواره خویش را در منتهای افراط و بیرون از نظم، چونان ستاره هایی که با اتمام تاریخ شان از منظومه حرکت، به سیاهچاله فراموشی، رهسپارشده اند، اجرا می کنند.

 سوژه های خلق شده در آثار فرانسیس بیکن در معیت اشیا؛ دلقک های نابودی در شمارگانی کثیر، به افق کالبدهای لهیده و کژ و خمیده و بی شکل در نقش هایی که بیکن از آنها رقم زده، بلای جان واقعیت می شوند.

آنها اینک درس نابودی را چون شمشیر داموکلس، بر سر کالبدهای جهان نظم و اشکال معقول آن فرود می آورند.

رقیبی از جهان مضمحل شده و پوسیده که در تاریکی بطور مستقل خلق شده، همزاد اشکال زنده و در حال تجربه منحنی تاریخ، به عنوان ارگانیسم انسانی می شود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا