دل نوشته علمی

در آدمی ظرفیت آغاز هست

در خاک، در درخت و در طبیعت نیز ظرفیت آغاز هست، چنانکه در بهاران به چشم می بینیم.

اردیبهشت  است و هنوز حسّ بهار در ما باقی است.

زمین دوباره آغاز به نفس کشیدن می کند، گیاه از نو جوانه می زند، درخت تازه می شود.

دوری دیگر در می گیرد.

بذرها دوباره به خود می جنبند، سر برمی آورند و رشد و رویش از سر می گیرند.

تو گویی این خاک، پایان یافته بود و اکنون دوباره شروع می کند.

مرغان باز می خوانند و شور و شیدایی می نمایند.

اگر ما بودیم و فقط یک سال، و هیچ بهاری را، بعد از زمستان هنوز ندیده بودیم، به یقین می گفتیم زمستان، پایان نسیم است و پایان روییدن است.

اما بارها به تجربه می بینیم، زمستان پایان نیست.

جنب و جوش تجدید می شود.

تغییر، شاید ثابت ترین قاعده در این عالم است. 

هر پایانی در آن سوی نهفته خود، جای پایی از آغاز دارد.

موانع راه گاهی بهترین بهانه ها برای آغاز می شوند.

ظرفیت آغاز در سرشت وجود نقش بسته است و هرچه حظّ چیزی از هستی بیشتر می شود، امکان های آغاز کردن و نوزایی و بازآفرینی نیز فزونی می گیرد.

طبیعت اشیا حسَب انرژی های نهفته خویش، تجدید می شوند و دوباره آغاز می یابند.

دگرگونی و دگردیسی گیاه و حیوان و آغاز مجدد دشت و دمن و بلبلان به نیروی پنهان غریزه است.

مرغابی های مهاجر در هر زمستان، مهاجرتی به مسافت چندین صد کیلومتر از سیبری آغاز می کنند و به مناطق گرمسیری در خوزستان ایران می آیند.

اما در انسان، همه چیز موکول به این است که از ذهن سر بزند.

انسان ها با حسّ ها و عقول خویش، با صورت های متنوع خیال، با استدلال و آزمون، با تفکر و اکتشاف و با جستجوهای مشترک و رضایتبخش است که می توانند از نو شروع کنند و چنین است که بشریت دوباره از سر می گیرد. زندگی جاری است.

در ما ظرفیت آغاز هست.

آغاز فهمی تازه از خود، نگاهی تازه به خود، به دیگری، به هستی و به کائنات.

در ما ظرفیت آغاز هست، آغاز طرحی نو از زیستن.

آغاز اقدامی تازه برای زندگی.

در ما ظرفیت آغاز هست، آغاز پرسشی تازه، یا پاسخی جدید به سوال های قدیم و یا راه حلی متفاوت برای مسائل خویش.

گویا ما هر بار از نو به دنیا می آییم و آغازی تر و تازه تجربه می کنیم. 

همیشه آغازها با یک واقعه روی می دهند: یک پاره آگاهی، یک بارقه عشق، جنبیدن حسّی، دست به گریبان شدن با تنش مشکلی، طنین معنایی، مناقشه ای، نقدی، گفتگویی، اشارتی، دیداری، کرشمه ای، به هم رسیدنی، با هم بودنی ……

ذرات در بدن های پدران و مادران به روال عادی روزگار می گذراندند، اما رویدادی آنها را به جنب و جوش تازه برانگیخت و شروعی شد و قصه پیدایی ما درگرفت.

آغاز یافتیم و آمدیم، اما نه یکبار، بلکه با هر نگاه مهربان مادر، دوباره حسّ آغاز  پیدا می کردیم، با حرف ها و حکمت ها و داستان هایی که برای ما می گفتند در عالم کودکی خویش، باز چندین و چند شروع مجدد داشتیم.

هر «یکی بود یکی نبود» برای ما آغاز رویایی تازه بود.

با زمزمه محبت درس معلمی آغاز می شدیم.

با دیدن چیزی و کسی، با شنیدن و خواندن و با ارتباط های موثر نافذی، دوری جدید شروع می کردیم.

گنجشک ها را دیدم که بارها تکه پاره های پر و پنبه از منقارشان می افتاد، دوباره از  سر می گرفتند و سرانجام  آشیانه می ساختند.

دانشجویانی را دیدم که در میانه راه آغاز کردند و تا به کجاها رسیدند، دوستان بسیاری داشتم که می گفتند نمی شود، اما آغاز کردند و شد.

ملتهایی را خواندم که با محدودیت های فراوان آغاز کردند و خود را از نو آفریدند.

 من اولین بار که ماهی سیاه کوچولو را خواندم، حقیقتاً آغاز یافتم.

دانش آموزی بودم و «ذرّه بی انتها» در من حسّ شروعی دیگر برانگیخت.

متفکران و دانشمندان و منتقدان هرچند یک بار دیدگان کم سوی مرا با افقی جدید آشنا می کردند و این چه آغاز باشکوهی بود.

در کانت خواندم که دلیریِ دانستن داشته باش و بر محدودیت های فاهمه خویش واقف شو و من با خود فهمی تازه ای آغاز شدم.

عارفان و صالحان و سالکان، گاه گدار تکه ای کوچک از معانی تر و تازه در دل بی تاب من می افکندند و غوغایی در می انداختند، وه چه تازه می شد این من غبار گرفته زمین و زمان.

این چنین بود که گویا همه چیز و جهان من و اجتماع من و خود من مجدداً آغاز می شد، بدون اینکه آن قبلی ها بکلی ویران شود! حس آغاز و اسطوره آغاز با من بود تا به امروز….

آغاز یعنی صبحی تازه از خواب بیدار شدن و معنایی نو برای بودن خویش در دل پروراندن.

آغاز یعنی جای پاهایی تازه در وجود خویش یافتن، نیروهای نهفته در خود سراغ گرفتن، امکان های بیکران هستی را فراخواندن و آنها را به ذهن و بدن و مناسبات خویش گسیل داشتن.

آغاز یعنی آنگاه که عادتی را ترک می گویی و  فعالیت سازنده ای را جایگزین آن می کنی.

آغاز یعنی لذت های تازه ای را مزه مزه می کنی و از لذت های حقیری رها می شوی.

آغاز یعنی ایده ای پدید آوردن و هدفی جدید نشانه گرفتن، راه های نرفته ای سپردن و غمخوار کسی شدن.

آغاز یعنی خطر کردن، در  ابهامی غوطه خوردن و افقی گشودن.

آغاز یعنی در پی آواز حقیقتی دویدن، به تجربه ای تازه دست زدن و ابتکاری به خرج دادن.

آغاز یعنی پیشی گرفتن در ارتباط موثری با دوستی و همسایه ای، یعنی شیوه ای بهتر برای کار با دیگران یافتن، فکر بکری تدارک دیدن، نظریه ای تازه برای توضیح مساله های هزار توی زندگی آفریدن، ابزار بهتری ساختن و طرحی نو در انداختن.

آغاز یعنی دور تازه ای از سلوک، عزیمتی جدید برای زیستن و تراویدن امیدی از ذات اصیل خویش.

آغاز یعنی عزم و اقدام مشترکی برای تغییر یک نظم ناکارآمد، برای تحول اجتماعی، برای توسعه، برای رهایی.

اینها همه امکان های بیکرانی است که در آدمی برای آغاز هست و در تمدن و تاریخ بشر هست.

دکتر مقصود فراستخواه

استاد، گروه برنامه ریزی آموزش عالی، مؤسسه پژوهش و برنامه ریزی آموزش عالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا