علمی توصیفی

مارکسیسم ساختارگرا: طبقات اجتماعی پولانتزاس

مارکس از دو طبقه اصلی مالک ابزار تولید و فاقدان آن در هر شیوه تولید بحث کرده بود.

در شیوه تولید سرمایه داری این دو طبقه عبارت بودند از؛ طبقه سرمایه دار و طبقه کارگر.

مارکس به طبقه خرده بورژوا هم اشاره می کرد، اما بر این باور بود که با رشد سرمایه داری جامعه قطبی شده و خرده بورژوازی از میان خواهد رفت. همچنین، اهمیت اندکی هم برای کارمندان حقوق بگیر قائل بود.

اما، وی در تحلیل های آمپیریک و تاریخی اش از طبقات متعدد مثل دهقانان صاحب زمین، بورژوازی مالی، بورژوازی مالی و … نام می برد.

نظریه ادغام شیوه های تولید، وجود طبقات گوناگون سازگار با شیوه های تولید متفاوت را در یک فرماسیون اجتماعی معین توضیح می دهد.

بنابراین، با دیدی واقع بینانه تر می توان طبقات اجتماعی موجود در یک جامعه معین را شناسایی کرد و این نکته پیشرفتی درون سنت مارکسی جامعه شناسی قشربندی است.

تاکید بر تنوع بیشتر شیوه های تولید نیز دست محققین را برای شناسایی و تعریف شیوه های تولید در جامعه های معین  باز می گذارد.

پولانتزاس خود از شیوه تولید خرده کالایی نام می برد.

با وجود این، هرچند بحث ادغام و همزیستی شیوه های تولید و تنوع شیوه ها می تواند دست پژوهشگران را برای صورت برداری دقیق از اقشار اجتماعی و روابطشان با ابعاد دیگر جامعه باز بگذارد.

اما، ساختارگرایان چندان در این زمینه جلو نمی روند.

پولانتزاس مفاهیم و قضایای متعددی را پیش می کشد، اما اغلب از ابهام خالی نیستند به بعضی از آن ها اشاره می کنیم:

گاه طبقات متعلق به یک شیوه تولید در فرماسیون اجتماعی که در آن شیوه تولید دیگری مسلط است، به صورت یک گروه درون یک طبقه اجتماعی دیگر ظاهر می شوند. این گروه ها ممکن است خودمختار باشند یا در طبقه جدید کاملاً ادغام بشوند.

پولانتزاس میان طبقات مشخص و یا خودمختار (1) و طبقه به مفهوم صرف اقتصادی فرق می گذارد و فرق آن را در میان حضور طبقه و در سطوح ایدئولوژیک و سیاسی، علاوه بر سطح اقتصادی می داند.

درواقع، طبقات مشخص یا خودمختار نیروهای اجتماعی هستند و تاثیر پایدار بر تحولات اجتماعی دارند.

دو مفهوم؛ نیروی اجتماعی و تاثیر پایدار ساخته وی هستند.

پولانتزاس همچنین سه مفهوم دیگر دسته (2)، شعبه (3) و لایه (4) را به ترتیب به شیوه خاص خود تعریف می کند.

منظور از دسته اجتماعی مجموعه های اجتماعی با تاثیر پایدار است که تبدیل به نیروهای اجتماعی می شوند.

اما مشخصه آن ها این است که بر اثر رابطه با ساختارهای غیراقتصادی به وجود می آیند.

به عنوان مثال: وی از بوروکراسی که از رابطه با دولت شکل می گیرند یا روشنفکران که از رابطه با سطح ایدئولوژیک به وجود می آیند، نام می برد.

شعبه یا به صورت دقیق تر، شعبه های خودمختار؛ طبقات آن بخش از یک طبقه هستند که توانایی عمل به صورت مستقل و خودمختار را دارند.

شعبه ها در سطح سیاسی اهمیت دارند، زیرا می توانند تبدیل به نیروی اجتماعی بشوند.

اما، مراد پولانتزاس از لایه اجتماعی بخش هایی است که حالت گروه های سرآمد را دارند مثل”اشرافیت کارگری” اصطلاحی (5) که به نمایندگان کارگران در اتحادیه ها و کارگران دارای مزایای ویژه اشاره دارد و همن طور کسانی که در راس بوروکراسی قرار دارند.

لایه های اجتماعی به مفهوم پولانتزاسی خودمختار نیستند و نیروی اجتماعی تشکیل نمی دهند، اما قدرت اثرگذاری بر نیروهای اجتماعی را دارند.

تفکیک دیگری که پولانتزاس پیش می کشد؛ میان طبقه حکومتگر (6) و طبقه حاکم (مسلط) است.

طبقه حکومتگر؛ طبقه ای است که ماشین (دستگاه) دولت را پر می کند و قدرت سیاسی را در دست دارد و طبقه مسلط (7)؛ طبقه ای است که تصمیمات سیاسی به نفع آن طبقه گرفته می شود.

1- Autonomous

 2- Fraction

  3- Category

  4- Strata

  5- Reigning class

  6- Ruling (Hegemonic) Class

  7- Power Block

انتشار مقاله در جامعه شناسان جوان

دکتر پرویز اجلالی

دانشیار جامعه شناسی، عضو هیئت مدیره انجمن جامعه شناسی ایران، عضو هیئت علمی بازنشسته موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن