علمی تحلیلی

والتر بنیامین و نقد خشونت و عدالت قانون (قسمت دوم)

والتر بنیامین در مقاله نقد خشونت ضمن بررسی تعدیل هایی که تاریخ در باب پیاده سازی عدالت و موانع پیش روی آن داشته به این نتیجه می رسد که در پی این روند موضوع عدالت و برپایی آن رفته رفته به محاق فضای خصوصی طرد شده و بساط اجرای آن از صورت های قانونی و قانون گذاری در عرصه عمل خارج شده است.

چرا که مبنای فلسفه سیاسی مدرن و تاسیس دولت مدرن بر کنترل و تمرکز بر روی وجهه بدیهی و زیست شناسانه زندگی انسانی متمرکز شده و به نوعی که بنیامین هستی انسانی را از هستی فیزیکی او تفکیک می کند؛ مدرنیته سیاسی بنا را بر تعریف حداقلی انسان در حیطه هستی فیزیکی او گذارده است.

 از این جهت، برنامه ای از پیش تعیین شده و مدونی به نام قانون همچون چشم سراسر گستر یا زندان سراسر بینِ بنتامی بر تمامی وجوه و سطوح زندگی انسانی با صبغه ای که از روابط قانونی بخشیده، نظارت می کند.

 قانون بدون وجهه ای از عدالت به لحاظ نمادین پذیرفتنی نیست، همچنین عدالت بدون وجود قانون دست یافتنی نیست، و این دو ترکیب درهم تنیده ای دارند، اما از سویه و منظر قانون برچسب عدالت و وجهه عدالت تنها از منظر تعریفی که شکل دهنده قانون باشد_تا اینکه اجرا کننده قانون باشد_پیگیری می گردد.

دریدا در مقاله زور قانون، بنا به نگاه به مقاله بنیامین موضوع عدالت را در حیطه واسازی بررسی می کند.

دریدا می گوید: قانون به دلیل اینکه امری برساخته است می تواند مورد واسازی قرار گیرد و اصولاً واسازی پذیر است.

اما عدالت به دلیل تعریف ذاتی _مفهومی ای که دارد، امری برساخته نیست، از این رو عدالت واسازی ناپذیر است.

دریدا دست یابی به عدالت را خارج از قانون تصور نمی کند و اینکه عدالت در نتیجه طی کردن روندهای قانون قابل دستیابی باشد را نیز نفی می کند.

از نظر دریدا تایید و اجرای حکمی در دادگاه می تواند قانونی باشد، ولی عادلانه نه.

  بدین ترتیب دریدا دست به تعریفی از عدالت بر پایه نظر لویناس می زند.

از نظر دریدا عدالت در برابر _دیگری_و شرایط یا مسئولیت هایی که ما در قبال دیگری داریم، تعریف می شود.

از این نظر، دریدا در نگاهی هستی شناسانه عدالت را مسئولیت در قبال دیگری برمی شمارد.

اما، پایه و بنیان هایی که مسئولیت را بوجود می آورند؛ ازنظر دریدا در حالت بازآفرینی مدام قرار دارند؛ چرا که شرط امکان پذیری مسئولیت را پذیرفتن و تجربه امر سرگشتگی می داند.

دریدا پذیرفتن و تجربه عدالت را توام با سرگشتی می داند و این سرگشتگی را ناشی از عدم قطعیت و وجود هاله تردید مداوم بر اتخاذ تصمیم گیری ها می  داند.

از این نظر، دریدا می گوید تصمیمی که حقیقتاً عادلانه باشد، باید از مسئولیتی بنیادین ناشی شود و پشتوانه این مسئولیت بنیادین نمی تواند قانون یا نظامنامه ای قراردادی باشد، بلکه همچون ماهیت عدالت؛ موضوعی خاص و یکه است و بسته به امکان های متعدد پیشاروی برای اتخاذ مناسب تصمیم است.

از این رو، دریدا عدالت را تجربه سرگشتگی می داند.

چرا که ما را در بین برگزیدن یک مسیر از بین چندین مسیر متحیر نگاه می دارد و وجه اخلاقی تصمیم را به عهده ما و قضاوت ما می گذارد.

اگر چه فرض کنیم که بر خلاف این موضوع همیشه قواعد از پیش تعیین شده و تصمیم از پیش درست گرفته شده بصورت ماشینی وجود می داشت، همه چیز در حیطه عام قانون و عام بودگی آن معنا و تعریف می شد.

و نیاز به انتخاب، یا تصمیم گیری و در نتیجه حس مسئولیت ِاتخاذ یا انتخاب تصمیم وجود نمی داشت، چون اینگونه نیست و عدالت نیز به مانند قانون امری از پیش تعریف و حاضر نیست، در نتیجه به قول دریدا عدالت امری محاسبه ناپذیر است.

ازاین روی، فرایندی که بنیان های مسئولیت ما را در برابر دیگری پی ریزی می کنند منوط به تصمیمات، همچنین بازنگری و بازآفرینی و تولید مجدد این تصمیمات از سوی ما هستند.

دیگر اینکه هنگامی که عدالت به عنوان امری قابل محاسبه و نمادین در نظر گرفته شود، تبدیل به نتیجه یا قانونی از پیش تعیین شده می گردد و دیگر آن حالت پرسش گونه خود را مابین امکان ها و وضعیت های متعدد برای انتخاب راه درست از دست خواهد داد.

اینکه معیار یا قاعده و میزانی برای بررسی اینکه چه چیزی عادلانه است؟ وچه چیزی ناعادلانه؟ وجود ندارد، سرگشتگی یا تجربه سرگشتگی نامیده می شود.

دریدا تجربه سرگشتگی را در مقاله (زور قانون) تجربه عدالت نامیده است.

دریدا می گوید عدالت مستلزم آن است که کسی امری محاسبه ناپذیر را محاسبه نماید، در نتیجه دریدا قانون را عنصری از عدالت می داند.

از نظر دریدا همواره تصمیم هایی که اتخاذ می شود؛ همیشه در بین و مابین چند حالت پیش رو گرفته می شود، از این رو تصمیم نهایی همیشه به زعم دریدا بهترین تصمیم نیست؛ بدین دلیل دریدا این فرایند را شکلی از _تصمیم ناپذیری تصمیم_می داند، یعنی تصمیم ها همیشه حالتی از شبهه و عدم قطعیت را پیرامون خود می پرورانند (چیزی که دریدا آن را شبح تصمیم می نامد).

بدین جهت این تصمیم ها، بدلیل اینکه بنیان های اصلی مسئولیت را به زعم دریدا پایه گذاری می کنند؛ بایست بطور مدام بازآفرینی و تولید شوند.

 دریدا مسئله عدالت را ضمن پیوند دادن به مسئولیت؛ به وضع و شرایط و قواعد، هنجارها و مسائل اجتماعی  مرتبط نمی داند.

اما عدالت تعریفی دریدا شِبهه نسبتی با زمان و صیرورت پیدا می کند.

ازاین روی که تصمیم های ما از منظر دریدا عموماً تصمیم ناپذیر هستند، و بسته به شرایط اعمال می شوند؛ برپایی بستر عدالت (برطبق نظر دریدا البته) نیز به تعریف و ایجاد زمینه هایی که نسبت ما با دیگری را سامان می دهد، و نیز گذار و بازآفرینی مدام بنیان هایی که_ مسئولیت_ را نسبت به دیگری در رویدادهای زمانی توجیه می کنند، محدود می شود.

البته این خوانش با فرض ثانویه دریدا درباره اینکه مسئولیت ما در باب دیگری به وضعیت، هنجار، یا شرایط، وابسته نیست و مستقل است؛ در تضاد است.

قاعده ای که دریدا درباره عدالت بنیان نهاده اعم از اینکه مسئولیت ما درباره _دیگری_ در چارچوبی هستی شناسانه قرار می گیرد؛ به نوعی ارجاع به مسئله دازاین و گشودگی هایش در زمان در ارتباط با_دیگری_ نیز خواهد داشت، از این نظر نمی تواند چندان مستقل از شرایط، هنجار، و قواعد از پیش تعریف شده باشد.

بدین روی دریدا امری که به زعم خود واساز ناپذیر است را برخلاف تعریف و بنیانی که نهاده، واسازی نموده است.

برای توصیف امری غیرنمادین و انتزاعی همچون عدالت؛ تعریفی که صورت بندی کرده؛ خود را خارج از ترسیم و بازنمایی نشان می دهد.

از این جهت، بحث دریدا درباره عدالت،که آن را منوط به ارتباط خاصِ ما با دیگری ِخاص می داند؛ تعریفی نامشخص و در حد اشاره ای بیش، برای تمییز در بحث نمی باشد.

دریدا ضمن اینکه اذعان دارد عدالت خارج از قانون به لحاظ استعلایی قابل معنادهی و دسترسی نیست؛ تعریف عدالت را که با نسبت به دیگری به عنوان مسئولیت ما در برابر او شکل می گیرد؛ مستقل از اثر ابژکتیو بیرونی، نظیرِ قواعد مرسوم، هنجارها، رسوم برمی شمارد.

همچنین ندانسته پیداست، قانونی که دریدا عدالت را بیرون از آن معنایابی نمی کند و به زعم خودش ساخته و برساخته شده است و قابل واسازی است؛ تحت تاثیر هنجارها، قواعد، رسوم، سنت، و مذهب برساخته شده است.

و از آنجا که در جایی دیگر می گوید عدالت بعد از طی کردن روندهای قانون ظهور خواهد کرد، چگونه می تواند مسئولیت ما در ارتباط با _دیگری_را که عدالت نامیده؛ پا در هوا و بدون تعریف و تنها، مختص به خاص بودگی ِ _دیگری_ و مستقل از شرایط و هنجار و قواعد، مفصل بندی و تعریف کند؟

اینجا دریدا عدالتی را که به زعم خودش تعریف ناپذیر است را تنها در سایه ارتباط ما با دیگری قابل رویت می بیند.

بدون آن که بخواهد یا بتواند نسبتی که دیگری با ما در لایه های مختلف برقرار می کند، تبیین کند؛ از این رو، او به سمت انکار این لایه های ارتباطی نسبت به دیگریِ خاص (اعم از هنجار، قواعد، شرایط) در تعریف عدالت می رود.

چرا که در غیر اینصورت؛ دریدا بایست بپذیرد که عدالت واسازی پذیر است. در نتیجه فرض او که عدالت واسازی ناپذیر است، باطل می شود.

 دریدا درتقابل با قانون، عدالت را همیشه امری غیر قابل تعریف و تعریف ناپذیر می داند.

قانون را امری محاسبه پذیر و عدالت را محاسبه ناپذیر می انگارد.

از نظر وی، به دلیل محاسبه ناپذیربودن عدالت، نمی شود آن را به قانون تقلیل داد، و اینجا به درستی می گوید: عدالت عنصری از قانون است.

از این جهت عدالت همیشه بر فراز قانون سایه خود را گسترانیده و امری فروکاستنی به قانون نیست، تا اینکه وجود داشته باشد و ملموس شود، به همین دلیل؛ عدالت ذاتاً امکان ناپذیر است و همین امکان ناپذیریِ عدالت است، که درخواستی دائمی برای آن را میسر می سازد.

اینگونه است که دریدا با واژه های _انتظار_و آینده و_در راه بودن _عدالت را منوط به آینده و در حال ساخته شدن در نظر می گیرد.

نقد خشونت؛ قانون و عدالت

دریدا ضمن اینکه عدالت را تعریف ناپذیر یا واسازی ناپذیر تصویر می کند؛ وقتی عدالت را به حیطه مسئولیت و همچنین ریخت های رابطه ما با دیگری در شرایط بالنسبه زمانی و در حال باز آفرینی،کوچ می دهد برخلاف تعریف / تصویری که از عدالت پیش تر گشوده و آن را بالعکس قانون، غیرقابل واسازی و تعریف کرده، دست به واسازی عدالت می زند و اینجا به تناقضی در می غلتد که خود سعی در تمییز قانون از عدالت داشت.

سویه ای که می شود به حرکت دریدا در باب احداث فضایی سیال و مرزناپذیر درباره عدالت بیان کرد.

این است که در صورتی که بپذیریم بنا به تعریف وضع شده دریدا عدالت تجزیه ناپذیر و واساز ناپذیر؛ درنتیجه تعریف ناپذیراست درکنار اینکه طبق قاعده تعریفی دریدا درباب عدالت؛ ارتباط ما با دیگری، که خارج از هنجار و قواعد و شرایط، بصورت مستقل تبیین شده حالتی ملموس نشدنی و به لحاظ چارچوبی بدن ناپذیر و انتزاعی و غیر قابل ترسیم بخود می گیرد.

ازاین رو، شق دوم قاعده دریدا یعنی استقلال از شرایط بیرونی و ابژکتیو در ارتباط با دیگری؛ خود در حیطه واسازی ناپذیری و بیان ناپذیری جای می گیرد. بدین جهت امری چون عدالت که به لحاظ تعریفی واساز ناپذیر و تبیین ناپذیر تلقی شده؛ نمی تواند توسط تعریفی از همان جنس یعنی تعریفی واساز ناپذیر، تبیین و ترسیم شود.

 دریدا در بدایت امر در تقابلِ قانون _عدالت، عدالت را غیر قابل واسازی یا شالوده شکنی دانسته بود.

بدین جهت رفتن دریدا به سمت حتی تبیین مرز ناپذیر حدهای عدالت، علارغم تعریفی که گشوده بود، به نوعی تجاوز به مفهوم واسازی ای است که درباره عدالت بنیان نهاده است.

والتر بنیامین در مقاله نقد خشونت برپاییِ عدالت محض را در گستره زمان یا اگر بهتر بگویم در حیطه تمنامندی ِهدف و ابزار، امکان ناپذیر می داند.

به زعم بنیامین عدالت حاصل و مسئله نگاه و رابطه خصوصی ما با _دیگری_ نیست.

امری مطلق و پیش تعریف شده است که راه را برای چانه زنی در برابر قانون پیش روی ما می گشاید.

مطلق بودن عدالت در اندیشه بنیامین به متون دینی و تعریف عدالت محض و آرمانی  برمی گردد.

در زبان متون یهود تنها عدالت شایسته برپایی و ایجاد قانون دانسته شده است.

جایی که عدالت و قانون نسبت_اینهمانی_باهم دارند خوانش بنیامینی، عدالت را فرایندی که ساخته می شود و در حیطه انتظار و در راه بودن تحقق می یابد، نمی پذیرد.

 عدالت در منظر بنیامین بیرون از زمان و ارتباط ابزار_هدف و تشکیل قانون بر این مبنا تعریف می شود، چرا که از نظر او برپایی کامل عدالت، به معنای رسیدن به مقصد غایی، همسنگ با برپایی حکومت ملکوتی است.

بنیامین هرگونه برپایی یا ایجاد حکومت ملکوت الهی را در زمین را دربردارنده شکست می داند.

از دید بنیامین عدالت محض در مقصد روی می دهد، نه در مسیر، از این جهت می گوید:

ملکوت خدا پوییدنِ تاریخ نیست، نمی توان آن را هدف قرار داد.

ازنظر گاه تاریخ؛ ملکوت خدا نه هدف، بلکه پایان است.

بنابراین، نظم دنیوی را نمی توان بر پایه ایده ملکوت الهی بنا کرد و تئوکراسی یا حکومت الهی، نه معنای سیاسی، بلکه معنایی دینی دارد.  

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا