دل نوشته علمی

برترین فضیلت بشر چیست؟

1. پایه فضیلت بشر به گمان من، فضیلتی است که از ذهن او می تراود.

اگر برای آدمی خطای نابخشودنی بزرگی هست به نظر می رسد، خطای جهالت است.

پس چنانچه قرار است فضیلتی بزرگ نیز در انسان بجوییم، شاید فضیلتی از جنس نوعی معرفت است؛ یک جور حسّ کردن، فهمیدن و آگاهی.

2. در اینجا مراد من از فضیلت معرفت، نخبه گرایانه نیست چه از نوع قدیم و افلاطونی و چه از انواع نخبه گرایی های دیگر و جدید.

آن آگاهی را که یک فضیلت است می توان در مردمان کوچه و بازار هم سراغ گرفت؛ یک امتیاز نیست.

وصف حالی است که هر کس می تواند آن را تجربه بکند.

بیهوده نیست که در عرف عام (common sense) نیز همین مردم چون بخواهند وصف کمالی راستین در کسی نشان بدهند با معرفت و بامرامش می خوانند. این در مباحث فلسفی و علمی نیز آمده است.

3. زاگ زبسکی کتابی دارد به نام فضیلت های ذهن(The Virtues of Mind)  دانشگاه کمبریج چاپ کرده است.

او در آنجا شماری از فضیلت های پایه را بحث می کند که از ذهن جوانه می زنند و در محیط حیات ما منتشر می شوند.

ذهن است که باید روی به حقیقت بکند، درصدد شناختن امور و اشیا بربیاید.

پُرسای راستی و جویای درستی بشود. طرح اندیشیده ای از زیستن بیفکند.

4. دغدغه راستین معرفت، آغاز راه برای تجربه کردن دیگر فضائل انسانی است.

بهترین لحظه های ما وقتی است که صمیمانه درصدد معرفت ایم.

فضیلت بشر است، فهمیدن خویش.

فضیلت است، فهمیدن جهان خویش.

فضیلت است فهم دیگری، فهم محیط پیرامون، فهم اشیا و فهم آدم ها.

اینها به روشنی ستودنی ترین فضائل زندگی اند که من سراغ دارم.

5. من کیستم و چه امکان هایی ناشناخته در من نهفته است؟

این پرسش در درجۀ نخست از تنشی در ذهن برمی خیزد؛ تنشی که سودای سر آدمی را بالا می کند.

تنش شناسایی کردن اوجی در خویش.

اگر عالی ترین استعدادهای من از دست بروند و من بی خبر بمانم، این بزرگترین کوتاهی و تقصیر من است.

کما اینکه وقتی از ظرفیتی والا در هستی خویش باخبر می شوم، این توفیق بزرگی است.

6. فهمیدن «دیگری» فضیلت است و نخستین «دیگری»، ای بسا که خودمان ایم؛ شناختن خود همچون یک دیگری(self as another)  و این آغاز صلحی است که از درون ما آغاز می شود و آنگاه نوبت به فهم دیگران می رسد.

صلح و آشنایی با دیگران و با هستی.

این سرمنشأ فضیلت های مدنی است و سرچشمه فضیلت های همنشینی مردمان با همدیگر و با طبیعت و با کائنات است.

7. بیگانگی نسبت به «غیر»، از جنس بجا نیاوردن و حس نکردن و نفهمیدن غیر است و خالی معرفتی است در ما.

کسی اینجا پیش چشم من در رنج است و من آن را نمی فهمم یا التفاتی به درد او نمی کنم، این بزرگترین غفلتی است که از من می رود.

چگونه می سزد که با کسی پیوند زناشویی برقرار بکنم و نخواهم که او را بفهمم؟

چطور است که همسایه ام را و همشهری و هموطن خود را و همنوع خود را نمی فهمم؟

چگونه است که صدای مخالفی و صدای نقدی در گوش ذهن من فرو نمی رود؟

چگونه است که تفاوت دیدگاه ها، فرهنگ ها، تنوع اقوام، نژادها، رنگ ها، زبان ها و گونه گونی سبک های زندگی را به رسمیت نمی شناسم؟

به فرق نگاه دیگران با خودم و به اختلاف سبک، سیاق و سلیقه آنها التفات نمی کنم؟

اینها همه از کاستی فضایلی است که باید در ذهن برویند و نمی رویند.

8. حساس بودن نسبت به جزئیات و شواهد، از فضیلت های ذهن است.

وقتی ما این حساسیت را از دست می دهیم نه تنها شواهد نقض کلام و استدلال خویش را بجای نمی آوریم،

نه تنها عقایدمان را با آزمون و تجربه به محک نمی زنیم، نه تنها باورهای ذهن خویش را با داده های جهان واقعی و با وقایع و رویداد ها نمی آزماییم،

نه فقط گوشمان به جزئیات نقد ناقدان گشوده نمی شود، بلکه عکس العمل دیگران، رنج دیگران و مشکلات دیگران نیز برای ما مغفول می ماند.

9. درک جزئیات رنج دیگران فضیلتی گرانمایه است.

در بیابان سگی تشنه است و له له می زند و ما التفاتی نمی کنیم!

حساس بودن ما به حرکت زبان، دهان و نشانه های ساطع از چشمان او، فضیلت ذهن و ادراک ماست.

«اهل ده باخبرند … مردمان سر رود آب را می فهمند، گِل نکردند ….».

اگر به رنج ماهیان دریا و مرغان آسمان حساس بودیم طبیعت را انبار فضولات خود نمی خواستیم.

از فقدان حساسیت به شواهد کوچه و بازار است که فقر، نابرابری، بی عدالتی و مردم آزاری را بجای نمی آوریم.

نفهمیدن بشر، نشنیدن ضجه ها و ناله ها، ندیدن رنگ رخسارها و نخواندن نگرانی در نگاه ها بود که کوره های آدم سوزی با آتش بیگانگی برافروخت و بگداخت.

10. قضاوت می کنم و به جزئیات نتایج آن در زندگی و سرنوشت این و آن حساس نیستم.

این جای خالی معرفتی در ذهن و جان من است.

سخنی می گویم و مردمانی از آن آزار می بینند، زیان کسان در پی سود خویش می جویم به نام دین.

دیگران از این در رنج و عذاب و حرمان می افتند و من به این شواهد و جزئیات توجهی نمی کنم، حساس نیستم.

این، غیبت آگاهی است و فقدان حضور زلالی است که از ذهن من انتظار می رود و نیست. این کاستی فضیلتی است در من.

11. فهم محدودیت ذهن خویش و کران های معرفت خویش، نشان از غایت فضیلت بشر دارد که در ذهن آدمی به ثمر می رسد.

از ابن سینا انبوهی دانسته ها خوانده اند و چنان تحسین او نکرده اند آنگاه که گفته است «یک موی ندانست ولی موی شکافت» و آنگاه که گفته است «اندر دل من هزار خورشید بتافت، آخر به کمال ذره ای راه نیافت».

12. اگر اندوختن اطلاعات، مزیتی است که در ذهن ماست،

اگر پرسیدن و اندیشیدن مدام، نیایش ذهن ماست،

اگر درک نادانسته های مان و راستی آزمایی پیوسته ناتمام، دانسته های مان با همراهی دیگران، پارسایی ذهن ماست،

پس بی گمان باید گفت فروتنی معرفت نیز، اوج کمال وشکوفایی ذهن ما در پیشگاه حقیقت بی پایان است و باشکوه ترین فضیلت مدنی است که روابط آدم ها و مناسبات میان اذهان آنها را به صمیمیت مکالمه آزادمنشانه و صلح آمیزی برای بهبود شرایط بشری و تقلیل مرارت ها سوق می دهد.

دکتر مقصود فراستخواه

استاد، گروه برنامه ریزی آموزش عالی، مؤسسه پژوهش و برنامه ریزی آموزش عالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا