دل نوشته علمی

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد

نوروزی دیگر از راه می رسد و بهاری دیگر پدیدار می شود و درختان رخت شکوفه و گل بر تن می کنند و گیاهان و رستنی ها سر از خاک بر می آورند و طبیعت به جوش و خروش می افتد.

بهار دلکش رسید و نوید خرّمی و سرسبزی و شادابی را می دهد و سروش نو شدن دل و جان را سر داده است و به همگان می گوید که برخیزید و به تماشای باغ و بستان و صحرا بروید و طبقی از گل های بهاری  را به دوستان هدیه کنید.

نوروز از راه می رسد و بشارت می دهد که آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود در قدم باد بهار آخر شد. طبیعت، فریاد برآورده است:

«باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار، روی هر شاخه، کنار هر برگ، شمع روشن کرده است». 

آری، بهار دلکش رسید و نوروزی دیگر خود را به ما عرضه کرده است، اما افسوس که دلِ آدمیان این مرز و بوم چندان به جا نباشد و خاطرشان کم و بیش حزین باشد و تو گویی که از آمدن بهار چندان خشنود نباشند. 

این ناخشنودی و ناخرسندی ایرانیان از آن رو است که سال 1399 سالی بسیار عجیب و دشوار از هر جهت برای شان بوده است، به گونه ای که با آمدن ویروس کرونا و گسترده تر شدن بساط مرگ و نابودی در هر کوی و برزن دشواری های شان صد البته بیش از پیش شده است.

زنان و مردان این دیار سالی را با اضطراب و ترس فراوان  سپری کرده اند که این ترس و اضطراب نه تنها به دلیل وجود ویروس کرونا بلکه به دلایلی چون از دست دادن عزیزان شان، از دست شغل شان، از دست دادن درآمدشان، از دست دادن سرمایه شان و بدتر از همه از دست دادن جایگاه و موقعیت اجتماعی شان نیز بوده است.

ایرانیان از آن رو با خود زمزمه می کنند «از بهارانم خبری نیست» که تنگناهای اقتصادی فراوانی را در این یک سال گذشته تجربه کرده اند و در اثر این تنگناهای اقتصادی روزگاران خود را با  نگرانی های به نسبت زیادی سپری کرده اند.

افزون بر این ها در این یک سال گذشته ایرانیان قرنطینه های خانگی و محدودیت های اجتماعی و فرهنگی به نسبت قابل توجهی را نیز تجربه کرده اند و هر چه بیش تر در تنهایی خویش غوطه ور شدند و در اثر چنین وضعی دچار هراس گشته اند و همواره می پنداشتند که چگونه می توانند از این تنهایی دهشتناک راه فراری جستجو کنند.

اگرچه اضطراب و تنهایی همیشه با انسان ها همراه بوده و هست، اما در این سال سنگینی قابل ملاحظه ای  داشته است که با همیشه فرق می کرد.

انسان ایرانی در اثر نگرانی ها، اضطراب ها و تشویش هایی که تحمل کرده است حالا دلش را چندان به جا نمی یابد تا با آن بتواند به استقبال بهار برود، بهاری که با خود نوید رویش و زایش می دهد.

تو گویی که انسان ایرانی دلش را جاهایی جا گذاشته است و حالا که در آستانه بهار قرار گرفته است، نمی تواند همه را یک جا جمع کند و با خاطری آرام و بدون دل شوره به بهاران خوش آمد بگوید!!!

ممکن است برخی خوانندگان فرهیخته بگویند که ایرانیان به دلیل داشتن ظرفیت های بالای فرهنگی و هویتی و اجتماعی همچنان که تاکنون توانسته اند حوادث و روی دادهای تلخ و غم بار فراوانی را تحمل کنند و باز هم بر روی پای خود بایستند و هم خود و هم وطن عزیزشان را حفظ کنند، حالا نیز چنین خواهند کرد و از این جهت جای نگرانی چندانی در میان نیست.

در پاسخ باید گفت اگر هم این گونه باشد – که جای بحث و جدل فراوان دارد – اما نمی توان از زخم ها و آسیب های فراوانی که بر جسم و روان ایرانیان به ویژه در این یک سال وارد شده است، غافل بود و نسبت به آن ها بی توجهی نمود.

با این همه اکنون که بهاران از راه رسید و با خود نوید زایش و رویش دوباره ای را می دهد ما انسان های ایرانی به حکم انسان بودن و داشتن توانمندی های به نسبت قابل توجه همراه با طبیعت به جوش و خروش بر می خیزیم

و دوباره خویشتن را می سازیم و از پسِ این ساختن و تازه کردن دل و جان خویش امید داریم که وطن خویش را نیز آبادان کنیم و به امید فرداهایی روشن تر و بهتر دست از طلب و کوشش برنداریم.

دکتر محمدباقر تاج الدین

جامعه شناس، استاد دانشگاه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا