خلاق و ابداعی

عاشق کیست؟

عاشق آن است که معشوق، او را می کُشد!

نخست درِ عشق بر او می گشاید

سپس سودای خویش در دلش می افکند

آنگاه او را اسیر روی خوبِ خود کند

و سرانجام در دام بلای عشقِ خود گرفتار می آورد.

و تو چه دانی که عشق چیست؟ عشق از هزار زندگیِ تکرار شده عادت وار برتر است.

عاشق را بر سر چشمه وصال می برند، آب را نشانش می دهند، پیاله در دستش می نهند، اما دریغا که نمی گذارندش به بر برد و به سر کشد.

عطشِ او را صد چندان کنند تا او در عشق مکرر شود.

آنگاه او را آواره کنند

و هر چه دارد از او بستانند

و هرچه دریغ است بر جان او ریزند

و هرچه بیاندوخته از کَفَش ببرند

و هرچه خواهد بدو ندهند

تا او از هرچه هست بگسلد که غیرت عشق جز این نشاید!

عشق نبودی است و مرگی مکرر در سودای معشوق

و حسرتی است مهیب در نرسیدن

و از همه ی بالاها فرو افتادن و دم فرو نیاوردن.

جستن است و یافتن، اما بهره مند نشدن.

عاشق را بدینسان در کام بلا به بند کشند

و مُهر سکوت بر لبش زنند تا صدایش کس نشنود

تا از دل فراخی بیاموزد و جهانی را در خود بیافریند و گلگون می عشق کند.

او سرانجام چنان با خود وفا کند که نقاب و حجاب از رخ او برکشند و سرش بر سنگ عبودیت بکوبند و پایش از دنیا ببرند.

عاشق آن است که او را هر روز و هر ساعت و هر لحظه بکُشند و در کوره ی بیقراری او را هر دم بمیرانند تا او زیر و زبر شود و بسوزد و خاکستر شود و خاکسترش بر باد دهند تا از میانه برخیزد و داعیه ی منی از او برگیرند.

عاشق آن است که معشوق، خود را بدو می نمایاند تا او را به طواف خویش کشاند، تا او دورش بگردد و از گردش نپراکند و جز او نبیند و جز او نخواهد و جز او نداند و جز او نطلبد.

اما، وا حیرتا که معشوق به او همی جفا کند و به کمتر از مرگش رضا ندهد!

اینها بدو بکنند تا او به هیچ تبدیل بشود و بمیرد!

زان پس، او را به اکسیر غیرت حضرت حق دوباره زنده کنند

و برانگیزانند و آبِ بینایی بدو بنوشانند

و پس از زندگی پسینی اش، او را سلطان جهان کنند

و از رهایی اش، تاجی از بندگی عاشقانه و بی نیازی و خلوص بر سرش نهند

و زبانش به راستگویی بگشایند

و وجودش را با فضیلت بازنویسی کنند.

بدانسان دست از او بردارند تا در جوار آرامش، قرارگاهی از مستی جاودانه به او بدهند.

دکتر بهروز مرادی

جامعه شناس، استاد دانشگاه

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

  1. بسیار زیبا بود ممنونم
    جرا اینقدر من بی قرارم ، برای او، اویی که جز من همه را می بیند و همه را می داند. درون مرا نمی داند چرا من به خودم نمی آییم، وقتی می دانم به خود آییم گه دیگر غرق شده ام در او …. و او همچنان از این عشق دیوانه بر حذر است و چرا مرا فحش می دهد و تشبیه می کند با دیگری، مگر من همان عشق روز اول نیستم؟ پس چرا دیگر آن روی خوش و شاد نیست؟ به من گوید در عشق زیاده روی کردی و از چشم های زیبای او که همچون دریا و ستاره هاست من افتاده ام در گوشه ای کز که از فراق وصال، روحی دارد پر می شود از شبی که هیچ چیزی دیده نمی شود، دارد پر می شود، مگر من همان نی لبک خندان پر از ناز و دلربایی نبودم که مرا در بوی یاس آغوش خود طلسم کرد؟ چرا دیگر او نیست؟ حال که من پر شده ام از نیروی جاودانه عشق
    درود بر این رسوایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا